ورود

داستان‌های نویسندگان قصه‌ها

افراد پس از گذراندن دوره هنر داستانک نویسی می توانند آثار خود را در بخش نویسندگان قصه‌ها قرار دهند.

«کافه خاطره»

روی دیوار کافه پر از کاغذ نوشته‌های مشتری‌ها بود. یکی از آرزوهاش نوشته بود، یکی شعر نوشته بود، یکی یادگاری، بعضیا هم نقاشی کشیده بودن. یکی نوشته بود: « دنیا...

«قرعهٔ مرگ»

از سوالی که پرسیده بود جا خوردم. بعضی وقتا بهش فکر کرده بودم ولی خب.. + «جوابمو نمیدی؟!» – «نه.» نگاهم کرد و دندوناشو به هم فشرد. بهش لبخند زدم....

«درسِ دیوار»

کلافه شده بود، دیگه نمیدونست باید چیکار کنه. هرچی باهاش حرف میزد، انگار نه انگار. نشسته بود و به تلویزیون خاموش نگاه میکرد که.. بلند شد و رفت سمت اتاقش،...

«مهرِ لیلی»

دستی به شونه‌اش زدم و کنارش نشستم. + «روز اول که دیدمت، فکر نمیکردم اینجا دووم بیاری.» مثل همیشه سکوت کرد. + «خسته نمیشی؟! ۴ ماه گذشته، همش اینجا تنها...

«به چه قیمتی؟!»

توی راهرو منتظر نشسته بودم که جلسه پزشک بخش تموم بشه که یهو در باز شد و اومد. +جناب دکتر، میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟! -جانم دخترم، بفرما. + دکتر...

«شاخه گلی برای..»

داشتم یکی از شاخه گل‌ها رو نگاه میکردم که متوجه نگاه دختر کوچولوی بامزه‌ای شدم که موهاشو دو گوشی بسته بود. + اسمت چیه خوشگل خانوم؟! – گندم. + اسمتم...

داستان متنی

آن‌سوی پیچ | روایتی از عشقِ آرام

قدم‌هایی که قبل از عشق رسیدند وقتی فهمیدم عشق صدای قدم‌هایش را جلوتر می‌فرستد آن روز مثل همیشه دیرم شده بود و از پله‌ها می‌دویدم بالاهنوز به پیچ راهرو نرسیده...

«خاموشِ فراموش»

دستمو گذاشتم روی قلبم و فشارش دادم: «چیزی نیست، آروم باش.» به نگاه پر از ترحمشون لبخند زدم و دعوتشون کردم به سمت سالن غذاخوری برن. + «محبوبه جون خودت...

سلامِ کی زودتر میرسه؟

کبوتر چاهی پر هایش را تکاند و گفت: بریم؟ گلدسته گفت: نه! کبوتر چاهی گفت: چرا؟ گلدسته گفت: چون همیشه رفتن چاره نیست! کبوتر چاهی گفت: پس چه کار کنم؟...

داستان متنی

آخرین پیام

کاغذ سفید مدت‌ها بود روی میز مانده بود مرد قلم را در دست گرفته بود،  اما کلمات دیر می‌آمدند؛  انگار خودشان هم مطمئن نبودند باید بمانند یا بروند. بالاخره نوشت:...