«زیباترین لباس»
یهو داد کشیدم: «وایسا، وایسا.» چنان زد روی ترمز که اگه کمربند نداشتم، پرت شده بودم توی شیشه. صدای بوق ممتد ماشینا قطع نمیشد. با چشمای گرد شده به سمتم...
افراد پس از گذراندن دوره هنر داستانک نویسی می توانند آثار خود را در بخش نویسندگان قصهها قرار دهند.
یهو داد کشیدم: «وایسا، وایسا.» چنان زد روی ترمز که اگه کمربند نداشتم، پرت شده بودم توی شیشه. صدای بوق ممتد ماشینا قطع نمیشد. با چشمای گرد شده به سمتم...
در کمد رو باز کردم و برگشتم بهش نگاه کردم. خندید و ابروهاشو بالا انداخت: «به چی نگاه میکنی؟!» پشت چشمی نازک کردم: «به تو، میخوام ببینم چی پوشیدی، ست...
یه لحظه گرم حرف زدن با معلمشون شدم و تا برگشتم دیدم نیست. همه بچهها روز اول مدرسه گریه میکنن و میچسبن به مادراشون، معلوم نیست این بچه کجا رفته....
رو به روم نشسته بود و نگاهم میکرد، بهش لبخند زدم، هیچ ریاکشنی نشون نداد. از نگاه خیرش کلافه شده بودم و پاهامو عصبی تکون میدادم. دیگه داشتم فکر میکردم...