اداره اشیا گمشده فردا
اولین بار که آیندهام را گم کردم فکر کردم شوخی است همهچیز از یک سهشنبهی کاملاً معمولی شروع شد بیدار شدم مسواک زدم، قهوه درست کردم و رفتم سر کار...
افراد پس از گذراندن دوره هنر داستانک نویسی می توانند آثار خود را در بخش نویسندگان قصهها قرار دهند.
اولین بار که آیندهام را گم کردم فکر کردم شوخی است همهچیز از یک سهشنبهی کاملاً معمولی شروع شد بیدار شدم مسواک زدم، قهوه درست کردم و رفتم سر کار...
برای هزارمین بار توی جام چرخیدم و زل زدم به سقف. نه، فایده نداشت، خوابم نمیبرد. آقاجون ببین کاراتو، چی میشد توی همون روستا میموندی؟! غیر نور و صدا و...
پشت در ایستاده بودم و به کلید توی دستم نگاه میکردم. صداش توی سرم پخش میشد: «آره تو راست میگی، من دیگه دوستت ندارم، وسایلتو جمع کن و برو.» بالاخره...
چندوقت بود که حضورش رو همهجا حس میکردم ولی وقتی برمیگشتم، کسی نبود. هربار صدای پاش نزدیک و نزدیکتر میشد. حضورش هم ترسناک بود هم ترس رو از دلم دور...
با احساس سرما از خواب بیدار شدم. همهجا تاریک بود، فکر کردم که هنوز صبح نشده. صداهای عجیبی میشنیدم، انگار داشتن دنبال یه چیزی میگشتن. یه چیزی با همیشه فرق...
به کیکی که جلوم روی میز گذاشته بودن نگاه میکردم، عدد شمع ۶۰ رو نشون میداد. من کی وقت کردم ۶۰ ساله بشم؟! داشتم فکر میکردم که توی این ۶۰...
+الو ؟ -بله؟ +سلام -سلام +رفتن؟ -همیشه رفتن و رفتن، ز آمدن چه خبر ؟ +دارم میام. -خوش خبر باشی! کی میرسی؟ +با بهار میام، میام زندگی رو برات بهار...
مثل هرروز داشت آماده میشد که بره سرکار و من هم خیره به تک تک حرکاتش. الان کتش رو میپوشه، حالا فقط یه پیس ادکلن لالیک، دنبال سوییچش میگرده، یه...
هرچی صداش زدم متوجه نشد و از اتوبوس پیاده شد. به دفترچهای که جا گذاشته بود نگاه کردم، جلد جالبی داشت، دختری که با سرخوشی از پنجره بیرون اومده و...
نوه آخریم نشسته بود داشت انیمیشنی که جدید اومده بود رو میدید و منم داشتم آش رشتهای که بار گذاشته بودمو هم میزدم. از صبح درگیر تمیز کردن خونه بودم...