پس انداز یا …؟
« پس انداز یا … » +محسن این لامپ راهرو خراب شده صدبار گفتم بهت! تاریکه هیچ جا مشخص نیست. -مینا امروز واقعا روز بدی داشتم تورو خدا بیخیال....
افراد پس از گذراندن دوره هنر داستانک نویسی می توانند آثار خود را در بخش نویسندگان قصهها قرار دهند.
« پس انداز یا … » +محسن این لامپ راهرو خراب شده صدبار گفتم بهت! تاریکه هیچ جا مشخص نیست. -مینا امروز واقعا روز بدی داشتم تورو خدا بیخیال....
دیشب ساعت چهار صبح با صدای گریهی خودم بیدار شدم. اتاق تاریک بود و سکوت سنگینی روی همهچیز افتاده بود؛ آنقدر سنگین که حتی صدای تیکتاک ساعت هم انگار...
در شهر «بیسپیده»، هیچکس خواب نمیدید. سالها پیش، وقتی آخرین خواب از ذهن مردم محو شد، کسی دقیقاً نفهمید چه اتفاقی افتاده است. فقط یک صبح بیدار شدند و فهمیدند...
دکمه های سرآستینم رو بستم، ادکلن زدم و خودم رو تو آیینه برانداز کردم؛ عالی درست مثل همیشه. پشت میز نشسته بودم و قرار های روز رو چک میکردم.. حالا...
هر شب قبل خواب اسمش رو توی ذهنم صدا میزنم. نه برای اینکه جواب بده… فقط برای اینکه مطمئن بشم هنوز یادم نرفته.دیشب اما اتفاق عجیبی افتاد. اسمش رو...
حالا باید چیکار کنم؟ من نمیخواستم اینجوری بشه… به خدا من نزدمش! اول اون حمله کرد.. اون هجوم آورد سمت من اگه گلدون رو سمتش پرت نمیکردم منو میکشت من...
سرِ ساعت همیشگی، نوازندهی خیابانی به کوچهی ما آمد. حضورش را قبل از دیدنش میشد فهمید؛ از همان چند نت اولی که در کوچه میپیچید. انگار صدای سازش ساعت محله...
« ۱ اردیبهشت ۱۴۰۶» از وقتی جدا شدیم، هر روز در اون کشو رو باز میکنم و به برگه ها و شناسنامه ای که حالا دیگه اسمش رفته توی صفحه...
گفت من دستم از خاک بیرونه! گفتم کاش منم دستم از خاک بیرون بود، آه… من منتظر ترین آدم روی زمینم! انگار همهی بارهای سنگین این دنیا روی دوشمه! اندازه...
در قلب شهری که از آهن و سیمان ساخته شده بود، زنی به نام «آوا» زندگی میکرد. آوا معمار موفقی بود. دنیای او دنیای اعداد، خطوط صاف، زوایای تند...