شهری که رویا را فراموش کرد

در شهر «بیسپیده»، هیچکس خواب نمیدید.
سالها پیش، وقتی آخرین خواب از ذهن مردم محو شد، کسی دقیقاً نفهمید چه اتفاقی افتاده است. فقط یک صبح بیدار شدند و فهمیدند دیگر شبها چیزی پشت پلکهایشان اتفاق نمیافتد. تاریکی میآمد، بدنها خسته میشدند، اما ذهنها خاموش نمیشدند. هیچ رؤیایی نبود؛ نه پرواز، نه سقوط، نه خاطرههای عجیب.
با گذشت زمان، مردم حتی یادشان رفت خواب دیدن چه حسی داشت.
شهر پیشرفت کرد. کارخانهها شبانهروز کار میکردند، خیابانها همیشه روشن بود و آدمها کارآمدتر از همیشه بودند. بدون خواب، بدون رؤیا، بدون خیال. زندگی مثل خطی صاف و دقیق جلو میرفت.
تا شبی که «لیا» خواب دید.
او کارمند سادهی آرشیو شهری بود؛ دختری که روزهایش را میان پروندههای خاکخورده میگذراند. آن شب، وقتی چشمانش را بست، ناگهان خود را در دشتی پر از مه دید. آسمان بنفش بود و صدای آب از دور میآمد. در میان مه، شهری را دید که آرامآرام ترک میخورد؛ ساختمانها فرو میریختند و نورها یکییکی خاموش میشدند.
لیا با وحشت بیدار شد.
قلبش تند میزد. چیزی را تجربه کرده بود که هیچکس دیگر تجربه نمیکرد: یک رؤیا.
روز بعد، همه چیز مثل همیشه بود. قطارها دقیق حرکت میکردند، مردم بیوقفه کار میکردند و خیابانها پر از نور مصنوعی بود. اما لیا احساس میکرد چیزی درونش بیدار شده است؛ چیزی نرم، عمیق و ناشناخته.
شب بعد دوباره خواب دید.
این بار همان دشت بود، اما نزدیکتر. صدایی آرام در باد گفت:
«شهری که خواب نبیند، آیندهاش را نمیبیند.»
لیا شروع کرد به پرسوجو. در آرشیو شهر، میان پروندههای قدیمی، به سندی رسید که سالها کسی به آن دست نزده بود. در آن نوشته شده بود که زمانی مردم این شهر خواب میدیدند، اما دولت برای افزایش بهرهوری، دستگاهی ساخته بود که امواج رؤیا را از ذهن مردم خاموش میکرد.
چون خواب، آدمها را خیالپرداز میکرد.
و خیالپردازی خطرناک بود.
لیا فهمید رؤیایی که میبیند، فقط خواب نیست؛ مثل شکافی کوچک در دیوار ضخیم شهر است.
شبی دیگر، وقتی خوابید، در همان دشت قدم زد و در دوردست نوری دید. وقتی نزدیکتر شد، متوجه شد صدها آدم در مه ایستادهاند؛ آدمهایی که انگار سالها منتظر بودهاند.
یکی از آنها گفت:
«ما خوابهای فراموششدهایم.»
لیا از خواب پرید، اما این بار دیگر نمیترسید.
صبح، وقتی از پنجره به شهر نگاه کرد، برای اولین بار متوجه شد همه چیز چقدر بیرنگ است. مردم راه میرفتند، کار میکردند، اما در چشمهایشان هیچ جرقهای نبود.
او فهمید چیزی که شهر از دست داده، فقط خواب نیست.
**امکان دیدن چیزی فراتر از واقعیت است.**
و همان لحظه تصمیم گرفت کاری بکند.
چون اگر حتی یک نفر هنوز خواب ببیند، شاید بتواند رؤیا را دوباره به شهر برگرداند.
#حانیهساداتباغبانی