«نجات»

کلی آدم پایینِ ساختمون جمع شده بودن و بهش نگاه میکردن.
هرکی یه چیزی میگفت.
– «چقدر ترسو و ضعیف.»
– «حتما خانواده بالا سرش نبوده.»
– «احتمالا دوست پسرش ولش کرده.»
– «دنبال جلب توجهه، اگه میخواست واقعا خودشو بکشه، با یه قرصی چیزی بیسر و صدا انجامش میداد.»
– «یکی زنگ بزنه آتشنشانی.»
یهو از وسط جمعیت یکی فریاد کشید: «یا امام غریب، دختر تو اون بالا چیکار میکنی؟!»
سریع رفتم جلو: «میشناسیدش؟!»
+ «آره آره، نوه منه.»
– «نگران نباشید زنگ زدیم آتش نشانی داره میاد، نمیذاریم اتفاقی براش بیوفته.»
چند دقیقه بعد، مأمورای آتش نشانی محوطه رو خالی کردن و تشک بادی پهن کردن و یکی رفت بالا که باهاش صحبت کنه و منصرفش کنه.
توی چشم به هم زدنی، از پنجره پرید داخل خونه.
همه متعجب مونده بودن که چقدر سریع قانع شد.
مامور آتش نشانی پایین اومد و وقتی برگشت، یه بچه گربه توی دستش بود.
+ «چیزی نیست، نگران نباشید، گربش رفته بود اون بالا، رفته بود نجاتش بده.»