«خیالِ سبز»
+ «آقاجون، تا حالا جنگل رفتی؟!» – «آره بابا، زیاد.» + «وااای خوش به حالت، کاش منم میتونستم برم.» یاد کلیپهای مهران مدیری افتادم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به...
+ «آقاجون، تا حالا جنگل رفتی؟!» – «آره بابا، زیاد.» + «وااای خوش به حالت، کاش منم میتونستم برم.» یاد کلیپهای مهران مدیری افتادم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به...
خیلی وقت بود که به درخت خیره مونده بود. آروم رفتم پشت سرش و گفتم: «پخ!» خندیدم، از جا پرید: «اه مسخره، نخند.» خودشم خندید. + «به چی فکر میکردی؟!...
دیدم از اونور خیابون داره میاد. تا رسید، سوار شدم. + «خانم محبی؟!» بدون اینکه سرمو بالا بیارم جواب دادم: «بله.» راه افتاد. داشتم برنامه فردا رو با بچهها هماهنگ...
کلی آدم پایینِ ساختمون جمع شده بودن و بهش نگاه میکردن. هرکی یه چیزی میگفت. – «چقدر ترسو و ضعیف.» – «حتما خانواده بالا سرش نبوده.» – «احتمالا دوست پسرش...
نشسته بودیم و به رقص دو نفره عروس و داماد نگاه میکردیم. + «ای بابا، مهنازم حیف شدا.» همه بهش نگاه کردیم. – «حیف؟! چرا؟!» + «یادتون نیست؟! عاشق پسر...
صدای در زدن اومد و نگاه همه به سمت در کشیده شد. بغل دستی علی، آروم گفت: «اوه اوه رسید، الان آقا بیچارش میکنه.» ولی آقای احمدی اینبار هیچی نگفت...
+ «سالها پیش یه همسایه داشتیم، اسمش ملوک خانوم بود. شوهر ملوک خانوم، آقای مهدوی، کویت کار میکرد و براشون پول میفرستاد. یه دختر هم داشتن، ماهرخ. واقعا هم مثل...
آروم رفتم سمت اتاقش و تمام تلاشمو کردم که در رو بدون جیر جیر کردن باز کنم. چند لحظه وسط اتاق ایستادم تا ضربان قلبم آروم بشه. رفتم سمت کتابخونه....
خیلی شلوغ بود و داشتم کلافه میشدم. هی این پا و اون پا میکردم که نسخه آماده شه و صدام بزنن. یهو آقایی که کنار صندوق ایستاده بود، صداش رفت...
اومدم بالاخره چند دقیقه بشینم کنار جمع، هنوز کامل ننشسته بودم که.. + «فاطمه جان عمه کِی میخوای بچه بیاری؟!» کل شب دعا کرده بودم که این سوال رو نپرسه...