«چایِ سردِ عمه خانم»

اومدم بالاخره چند دقیقه بشینم کنار جمع، هنوز کامل ننشسته بودم که..
+ «فاطمه جان عمه کِی میخوای بچه بیاری؟!»
کل شب دعا کرده بودم که این سوال رو نپرسه ولی عمه خانوم کارشو بلده.
– «انشاالله هروقت خدا بخواد.»
+ «خدا که میخواد، بنده خدا هم باید بخواد. عمه دوسال دیگه سنت میره بالا دیگه نمیتونیها.»
سعی کردم با مشت کردن دستام خودمو آروم کنم.
– «انشاالله عمه، بفرمایید چاییتون یخ نکنه.»
+ «بحثو عوض نکن دختر خوب، چرا بچه نمیاری؟! نکنه خدایی نکرده مشکلی چیزی هست؟!»
زدم به سیم آخر.
– «بله عمه جان، مشکل هست، خیلیم مشکل هست، فقط نمیدونم شما چرا نمیبینید. منی که با مدرک ارشد هنوز بیکار نشستم توی خونه، شوهری که میبینم صبح تا شب چجوری زحمت میکشه ولی دو هفته نشده حقوقش تموم میشه، ما توی زندگی خودمون موندیم، چجوری میخوایم زندگی بچمونو تأمین کنیم؟! بفرمایید عمه جان، چاییتون از دهن افتاد.»