ورود

داستان متنی

داستان کوتاه متنی، داستان کوتاه آمورنده، داستان خیلی کوتاه، داستانک
داستان مینیمال، داستان یک دقیقه ای

داستان متنی

یه چیزی بگو

حالا باید چیکار کنم؟ من نمی‌خواستم اینجوری بشه… به خدا من نزدمش! اول اون حمله کرد.. اون هجوم آورد سمت من اگه گلدون رو سمتش پرت نمی‌کردم منو می‌کشت من...

داستان متنی

ملودی کوچه

سرِ ساعت همیشگی، نوازنده‌ی خیابانی به کوچه‌ی ما آمد. حضورش را قبل از دیدنش می‌شد فهمید؛ از همان چند نت اولی که در کوچه می‌پیچید. انگار صدای سازش ساعت محله...

داستان متنی

دفترچه خاطرات

« ۱ اردیبهشت ۱۴۰۶» از وقتی جدا شدیم، هر روز در اون کشو رو باز میکنم و به برگه ها و شناسنامه ای که حالا دیگه اسمش رفته توی صفحه...

داستان متنی

دستم از خاک بیرونه

گفت من دستم از خاک بیرونه! گفتم کاش منم دستم از خاک بیرون بود، آه… من منتظر ترین آدم روی زمینم! انگار همه‌ی بارهای سنگین این دنیا روی دوشمه! اندازه...

داستان متنی

رقص آب و مهتاب

  در قلب شهری که از آهن و سیمان ساخته شده بود، زنی به نام «آوا» زندگی می‌کرد. آوا معمار موفقی بود. دنیای او دنیای اعداد، خطوط صاف، زوایای تند...

داستان متنی

ریحون

چطوری بهشون بگم؟ اصلا مگه باید بگم؟میترسم خیلی میترسم! نکنه آبرو ریزی بشه؟کل آبادی خان بابا رو میشناسن… وای خان بابا یه اخم نگاه کنه همه از ترس سکته میکنن.....

داستان متنی

«بهایِ زندگی»

خیلی شلوغ بود و داشتم کلافه میشدم. هی این پا و اون پا میکردم که نسخه آماده شه و صدام بزنن. یهو آقایی که کنار صندوق ایستاده بود، صداش رفت...

داستان متنی

«چایِ سردِ عمه خانم»

اومدم بالاخره چند دقیقه بشینم کنار جمع، هنوز کامل ننشسته بودم که.. + «فاطمه جان عمه کِی میخوای بچه بیاری؟!» کل شب دعا کرده بودم که این سوال رو نپرسه...

داستان متنی

«هدیه تولد»

به اطرافم نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نگاه نمیکنه، ظرف رو از کیفم در آوردم و بشقاب رو توی ظرف خالی کردم. صدای سرآشپز از پشت سرم بلند...

داستان متنی

«کابوسِ عروسی»

احساس کردم یه چیزی داره روی دستم حرکت میکنه، دستمو بالا آوردم و.. لباس سفید قشنگم پر از خون شده بود. حس میکردم پاهام تحمل وزنمو نداره. سرمو بالا آوردم...