یه چیزی بگو
حالا باید چیکار کنم؟ من نمیخواستم اینجوری بشه… به خدا من نزدمش! اول اون حمله کرد.. اون هجوم آورد سمت من اگه گلدون رو سمتش پرت نمیکردم منو میکشت من...
داستان کوتاه متنی، داستان کوتاه آمورنده، داستان خیلی کوتاه، داستانک
داستان مینیمال، داستان یک دقیقه ای
حالا باید چیکار کنم؟ من نمیخواستم اینجوری بشه… به خدا من نزدمش! اول اون حمله کرد.. اون هجوم آورد سمت من اگه گلدون رو سمتش پرت نمیکردم منو میکشت من...
سرِ ساعت همیشگی، نوازندهی خیابانی به کوچهی ما آمد. حضورش را قبل از دیدنش میشد فهمید؛ از همان چند نت اولی که در کوچه میپیچید. انگار صدای سازش ساعت محله...
« ۱ اردیبهشت ۱۴۰۶» از وقتی جدا شدیم، هر روز در اون کشو رو باز میکنم و به برگه ها و شناسنامه ای که حالا دیگه اسمش رفته توی صفحه...
گفت من دستم از خاک بیرونه! گفتم کاش منم دستم از خاک بیرون بود، آه… من منتظر ترین آدم روی زمینم! انگار همهی بارهای سنگین این دنیا روی دوشمه! اندازه...
در قلب شهری که از آهن و سیمان ساخته شده بود، زنی به نام «آوا» زندگی میکرد. آوا معمار موفقی بود. دنیای او دنیای اعداد، خطوط صاف، زوایای تند...
چطوری بهشون بگم؟ اصلا مگه باید بگم؟میترسم خیلی میترسم! نکنه آبرو ریزی بشه؟کل آبادی خان بابا رو میشناسن… وای خان بابا یه اخم نگاه کنه همه از ترس سکته میکنن.....
خیلی شلوغ بود و داشتم کلافه میشدم. هی این پا و اون پا میکردم که نسخه آماده شه و صدام بزنن. یهو آقایی که کنار صندوق ایستاده بود، صداش رفت...
اومدم بالاخره چند دقیقه بشینم کنار جمع، هنوز کامل ننشسته بودم که.. + «فاطمه جان عمه کِی میخوای بچه بیاری؟!» کل شب دعا کرده بودم که این سوال رو نپرسه...
به اطرافم نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نگاه نمیکنه، ظرف رو از کیفم در آوردم و بشقاب رو توی ظرف خالی کردم. صدای سرآشپز از پشت سرم بلند...
احساس کردم یه چیزی داره روی دستم حرکت میکنه، دستمو بالا آوردم و.. لباس سفید قشنگم پر از خون شده بود. حس میکردم پاهام تحمل وزنمو نداره. سرمو بالا آوردم...