«باهمانِ تنهایان»
در کمد رو باز کردم و برگشتم بهش نگاه کردم. خندید و ابروهاشو بالا انداخت: «به چی نگاه میکنی؟!» پشت چشمی نازک کردم: «به تو، میخوام ببینم چی پوشیدی، ست...
داستان کوتاه متنی، داستان کوتاه آمورنده، داستان خیلی کوتاه، داستانک
داستان مینیمال، داستان یک دقیقه ای
در کمد رو باز کردم و برگشتم بهش نگاه کردم. خندید و ابروهاشو بالا انداخت: «به چی نگاه میکنی؟!» پشت چشمی نازک کردم: «به تو، میخوام ببینم چی پوشیدی، ست...
یه لحظه گرم حرف زدن با معلمشون شدم و تا برگشتم دیدم نیست. همه بچهها روز اول مدرسه گریه میکنن و میچسبن به مادراشون، معلوم نیست این بچه کجا رفته....
رو به روم نشسته بود و نگاهم میکرد، بهش لبخند زدم، هیچ ریاکشنی نشون نداد. از نگاه خیرش کلافه شده بودم و پاهامو عصبی تکون میدادم. دیگه داشتم فکر میکردم...
جنتلمن دماغو هر قدمی که برمیداشت، نگاههای بیشتری هم به طرفش برمیگشت. بانک نسبتاً شلوغ بود، ولی با اون حجم از جذابیت، درست مثل ماهی توی جمعیت میدرخشید. ترکیب کت...
**زمان مطالعه:** ۱ دقیقه **ژانر:** اجتماعی / انسانی **نوع:** داستان مینیمال داستان مینیمال همین الان! گفتم: باید همین الان بری! گفت: تورو خدا بیخیال، سری بعدی میگم. گفتم : بیخیال...
همه کنارش بودیم و تقریبا فهمیدیم! از موقعی که طولانی مدت به صفحه موبایلش خیره میشد و شیطنت آمیز میخندید. از موقعی که یک ساعت پشت سرهم تو حیاط خوابگاه...
بدرود توتفرنگیهای عزیز من کشاورز رو به ما گفت: شما آخرین محصولات امسال من بودید. چه زحمتها برایتان کشیدم. درست مثل فرزندانم! زمین را برایتان آماده کردم، بذرتان را کاشتم،...
هر وقت اسمش تو جمع بچهها میاومد، همه میگفتند خوشبهحالش! هم خوشتیپ بود، هم باباش پولدار بود، هم حسابی سرزبون داشت. تازه تکفرزند خانواده هم بود. مگه آدم دیگه چی...
داستان کوتاه ساعت 11و12 دقیقه | دوراهی طلاق یا اینستاگرام – اینم شد عکس آخه؟ یه عکس بلد نیستی بگیری تو؟ – بسه دیگه زن! صد تا عکس گرفتیم. هر...
متن داستان کوتاه «بعد یک عمر تلاش» در ادامه، متن این روایت را با قلم امین سمیعی میخوانیم: یه عمری تلاش کردم تا این صحنه رو ببینم! چیزی که همیشه...