هر قدمی که برمیداشت، نگاههای بیشتری هم به طرفش برمیگشت. بانک نسبتاً شلوغ بود، ولی با اون حجم از جذابیت، درست مثل ماهی توی جمعیت میدرخشید. ترکیب کت و شلوار طوسی، یقه اسکی مشکی، با ستِ کمربند و نیمبوت قهوهای، یه کاریزمای خاصی بهش داده بود. معمولاً کمتر پیش اومده بود این مدل تیپها رو توی بانکهای پایین شهر ببینم.
با همون قدمهای محکم و با صلابتش، که منو یاد فرمانده پادگانمون مینداخت، به طرف دستگاه نوبتدهی رفت. با حالت خاصی دکمه رو فشار داد و شماره رو گرفت. برگشت و نگاهی به جمعیت انداخت. با اینکه اون گوشه دو تا صندلی خالی بود، رفت وسط جمعیت، کنار ستون و درست روبروی دو تا دختر جوانی که در فاصله چند متریاش بودند، ایستاد.
دخترا زیرچشمی نگاهش میکردند و با لبخند شیطنتآمیزی، در گوش هم پچپچ میکردند. مرد که انگار متوجه شده بود، نیمنگاهی با غرور بهشون انداخت و پوزخند ریزی زد.
ده دقیقه بعد، باجهی مربوط به افتتاح حساب، شماره جدیدی رو صدا زد. انگار که شماره خودش بود. دوباره صدای کفشش توی فضا پیچید و یه سری از نگاهها به طرفش برگشت.
اما یهویی ایستاد. چشماش رو بست، سرش بالا رفت. انگار که میخواست عطسه کنه. اول سعی کرد جلوی خودش رو بگیره، اما عطسه خیلی غیرمنتظره بود. سرش رو به پایین رفت و عطسهی بلندی کرد. به طوری که همه لحظهای بهش نگاه کردند.
وقتی سرش اومد بالا، صحنه حالبههمزنی شده بود. آب دماغش تا چند سانت آویزون بود. چیزی که متعجبم کرد این بود که دوباره به راه رفتن پرغرورش ادامه داد. انگار که اصلاً حواسش نبود دماغش آویزونه!
وقتی رسید جلوی باجه، مسئول باجه که خانوم جوانی بود، با دست به دماغ خودش اشاره میکرد تا مرد متوجه شه و دماغشو پاک کنه. ولی مرد توجهی به زن نمیکرد. چند تا پسر کناریش، حسابی داشتن مسخرهاش میکردند.
دلم براش سوخت. بلند شدم تا دستمالی بهش بدم. اما تا بلند شدم، دیدم کودک سه چهار سالهای که تو بغل مادرش بود و دقیقاً کنار اون مرد وایستاده بودن، با صدای بلندی گفت:
– «مامان، مامان! ببین این آقاهه دماغش آویزون شده!»
صدای خنده جمعیت بلند شد و مرد به خود اومد. دست کرد توی جیبش، ولی هرچی گشت دستمالی پیدا نکرد. هول شده بود. چند نفر از مردم بدجوری بهش میخندیدن، مخصوصاً اون دو تا دختره. حرصش درآمده بود. دستشو گرفت جلوی دماغشو و با عجله به سمت در خروجی رفت.
دیگه اثری از اون هیبت مردونه تو راه رفتنش نبود و پوزخندای مردم بود که بدرقهاش میکرد.
نویسنده : امین سمیعی
معرفی و بررسی داستان کوتاه «جنتلمن دماغو»
غرور و ظاهر فریبنده، گاهی تنها به مویی بند است و با یک اتفاق ساده و غیرمنتظره به طور کامل فرو میریزد. متنی که پیش روی شماست، روایتی طنز، تصویرسازیشده و در عین حال تأملبرانگیز از موقعیتی است که شاید تماشای آن برای هر کسی اتفاق افتاده باشد. در این داستان کوتاه، با مردی بینهایت شیکپوش مواجه میشویم که سعی دارد با ژستهای خاص و غرورآفرین خود، توجه حاضرین و شاید یک نگاه عاشقانه و تحسینبرانگیز را از سوی دخترانِ حاضر در بانک به خود جلب کند، اما یک عطسهی بیموقع تمام رشتههایش را پنبه میکند! نویسنده در قالب یک داستان مینیمال به زیبایی نشان میدهد که چگونه کاریزما، تیپ بینقص و هیبت ظاهری میتواند در کسری از ثانیه جای خود را به دستپاچگی، فرار و خجالت بدهد. در نقطه اوج این داستانک جذاب، راوی قصه تصمیم میگیرد فارغ از نگاههای تمسخرآمیز دیگران، در نقش یک دوست خوب و دلسوز ظاهر شود و با دادن یک دستمال به مردِ هولشده کمک کند؛ اما سرعت اتفاقات و صدای بلند و معصومانهی یک کودک، فرصت این همدلیِ انسانی را میگیرد و طنز تلخ ماجرا را به بالاترین حد خود میرساند. اگر به داستانهای موقعیتمحور با چاشنی طنز تلخ اجتماعی علاقهمند هستید و میخواهید روایتی از تقابل «غرور کاذب» و «واقعیتهای پیشپاافتادهی انسانی» را بخوانید، این اثر لبخند را بر لبان شما خواهد آورد.