یادمه در حال مرگ، این ۳۱ سال مثل برق با تمامی جزییاتش از مقابل چشم هام گذشت!
پر بود از شادی و حسرت و غم …
ولی یه اتفاقی اون آخرا خیلی شرمندم کرد. اینقدری که از خودم بدم اومد!
چند روز قبل یکی دوستای قدیمیم باهام درددلی کرد و گفت که بخاطر گرونی و قیمت دلار، کلی توی کاسبیش ضرر کرده.
منم طبق معمول به جای دلداری شروع کردم به سرکوفت زدن.
گفتم : توهم که عرضه هیچیو نداری تو هرکاری میری ضرر میکنی. بهت گفته بودم که تو گرونی نباید جنساتو بدی تو بازار.
اون آدمی خوبی بود، اونجا حتی صدای شکستن قلبشو شنیدم و بعدش دیدم که شب عیدی چجوری شرمنده زن و بچهاش شده بود.
خواستم برگردم و از دلش بیارم و بهش پولی قرض بدم تا دوباره کاسبیش رو راه بندازه.
ولی من مرده بودم، یکبار برای همیشه!
قصه ها | امینسمیعی📝
معرفی و بررسی داستان کوتاه «من یک بار مردم!» مرگ، آینهای شفاف است که در آخرین ثانیهها، تمام حقیقتِ زندگی و کارهایمان را بدون هیچ پردهای به ما نشان میدهد. متن پیش رو، یک داستان کوتاه و به شدت تأملبرانگیز به قلم «امین سمیعی» است که دست روی یکی از عمیقترین ترسهای روانِ بشر گذاشته است: حسرتِ ابدی برای فرصتهای از دست رفته و کلماتِ بیرحمانهای که بر زبان آوردهایم. در این داستان مینیمال و تأثیرگذار، راوی در یک بازگشتِ ذهنی به لحظهی مرگِ خود در سی و یک سالگی، مرورِ سریعِ کارنامهی عمرش را تجربه میکند. اما در میانِ تمامیِ مرورها، سنگینیِ یک عذاب وجدان بیش از هر چیزِ دیگری روح او را درگیر میکند. او به یاد میآورد که چگونه در روزهای سختِ بحرانِ مالی، به جای آنکه یک دوست خوب و مهربان برای رفیقِ قدیمیاش باشد، با سرزنشهای نابجا و بیرحمانه، قلب او را شکسته است. این داستانک با پایانی کوبنده به ما یادآوری میکند که گاهی جای خالیِ یک درکِ متقابل و یک حمایتِ عاشقانه و دلسوزانه نسبت به کسانی که دوستشان داریم، میتواند به بزرگترین دردِ بیدرمانِ ما در لحظه وداع با دنیا تبدیل شود. نویسنده با ظرافتی خاص نشان میدهد که زخمِ زبان، چگونه غرورِ یک پدر را در برابر خانوادهاش خرد میکند و وقتی زمان متوقف میشود، دیگر هیچ راهی برای جبرانِ این بیمهری وجود ندارد. این روایتِ تلخ اما بیدارکننده، دعوتی است برای مهربانتر بودن، پیش از آنکه برای همیشه دیر شود.