ورود

داستان‌های نویسندگان قصه‌ها

افراد پس از گذراندن دوره هنر داستانک نویسی می توانند آثار خود را در بخش نویسندگان قصه‌ها قرار دهند.

«خیالِ سبز»

+ «آقاجون، تا حالا جنگل رفتی؟!» – «آره بابا، زیاد.» + «وااای خوش به حالت، کاش منم میتونستم برم.» یاد کلیپ‌های مهران مدیری افتادم. هیچوقت فکر نمی‌کردم یه روز به...

«انارِ تَرَک خورده بَر فَرازِ درخت»

خیلی وقت بود که به درخت خیره مونده بود. آروم رفتم پشت سرش و گفتم: «پخ!» خندیدم، از جا پرید: «اه مسخره، نخند.» خودشم خندید‌. + «به چی فکر میکردی؟!...

«چشم‌هایش»

دیدم از اونور خیابون داره میاد. تا رسید، سوار شدم. + «خانم محبی؟!» بدون اینکه سرمو بالا بیارم جواب دادم: «بله.» راه افتاد. داشتم برنامه فردا رو با بچه‌ها هماهنگ...

«نجات»

کلی آدم پایینِ ساختمون جمع شده بودن و بهش نگاه میکردن. هرکی یه چیزی میگفت. – «چقدر ترسو و ضعیف.» – «حتما خانواده بالا سرش نبوده.» – «احتمالا دوست پسرش...

«مسیحا نفسی می‌آید..»

نشسته بودیم و به رقص دو نفره عروس و داماد نگاه می‌کردیم. + «ای بابا، مهنازم حیف شدا.» همه بهش نگاه کردیم. – «حیف؟! چرا؟!» + «یادتون نیست؟! عاشق پسر...

«آقا اجازه»

صدای در زدن اومد و نگاه همه به سمت در کشیده شد. بغل دستی علی، آروم گفت: «اوه اوه رسید، الان آقا بیچارش میکنه.» ولی آقای احمدی این‌بار هیچی نگفت...

«عشقِ ابدی»

+ «سال‌ها پیش یه همسایه داشتیم، اسمش ملوک خانوم بود. شوهر ملوک خانوم، آقای مهدوی، کویت کار می‌کرد و براشون پول می‌فرستاد. یه دختر هم داشتن، ماهرخ. واقعا هم مثل...

«کتاب‌خوان»

آروم رفتم سمت اتاقش و تمام تلاشمو کردم که در رو بدون جیر جیر کردن باز کنم. چند لحظه وسط اتاق ایستادم تا ضربان قلبم آروم بشه. رفتم سمت کتابخونه‌....

چراغ و شام / روایتی گمشده از جنگ جهانی

سرجوخه آرند: «بلوک غربی تموم شد؟» سرباز که تازه رسیده بود. درون دستانش ها کرد و بعد احترام گذاشت: «بله قربان! پاکسازی اون بلوک تموم شد. فقط مونده همین روبه‌رو»...

بتاز سِودا

کلاه رو از سرش برداشت و عصبانی گفت: حالا میزارمش بالا تر. اخم اصلا بهش نمی اومد، ولی باید می‌ترسیدم  یا خودم رو به ترس میزدم حداقل، شاید اینجوری قبول...