ورود

«عشقِ ابدی»

+ «سال‌ها پیش یه همسایه داشتیم، اسمش ملوک خانوم بود. شوهر ملوک خانوم، آقای مهدوی، کویت کار می‌کرد و براشون پول می‌فرستاد. یه دختر هم داشتن، ماهرخ. واقعا هم مثل ماه بود، دلت میخواست فقط بشینی و نگاهش کنی. همون قدر هم دور و دست نیافتنی بود.

صبح تا شب می‌نشستم اینجا و از توی پنجره بازی کردنش با دخترا رو نگاه می‌کردم.»

نفس عمیقی کشید و با آه بیرونش داد و خیره شد به پنجره.

+ «یه روز صبح که با شوق دوباره دیدنش بیدار شدم و اومدم لب پنجره، دیدم که دارن اسباب کشی میکنن. گفتن که ملوک خانوم و دخترش دارن میرن کویت پیش آقای مهدوی. کلید خونشون رو دادن به مادر من که حواسش به خونه باشه. منم هرروز به بهونه سر زدن به خونشون می‌رفتم و اتاقشو مرتب می‌کردم که وقتی برمیگرده همه‌چیز آماده باشه. ای دادِ بی‌داد، جوون بودیم دیگه.»

همچنان خیره بود به پنجره، انگار که داشت خاطراتشو مرور میکرد.

+ «عاشق نشو جوون. منو ببین. هزار ساله نشستم پشت این پنجره.»

دستشو دراز کرد و ضبط روی میز رو روشن کرد. شجریان شروع کرد به خوندن: “تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی..”

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *