«عشقِ ابدی»
+ «سالها پیش یه همسایه داشتیم، اسمش ملوک خانوم بود. شوهر ملوک خانوم، آقای مهدوی، کویت کار میکرد و براشون پول میفرستاد. یه دختر هم داشتن، ماهرخ. واقعا هم مثل...
+ «سالها پیش یه همسایه داشتیم، اسمش ملوک خانوم بود. شوهر ملوک خانوم، آقای مهدوی، کویت کار میکرد و براشون پول میفرستاد. یه دختر هم داشتن، ماهرخ. واقعا هم مثل...
با احساس سرما از خواب بیدار شدم. همهجا تاریک بود، فکر کردم که هنوز صبح نشده. صداهای عجیبی میشنیدم، انگار داشتن دنبال یه چیزی میگشتن. یه چیزی با همیشه فرق...
روی دیوار کافه پر از کاغذ نوشتههای مشتریها بود. یکی از آرزوهاش نوشته بود، یکی شعر نوشته بود، یکی یادگاری، بعضیا هم نقاشی کشیده بودن. یکی نوشته بود: « دنیا...
داشتم یکی از شاخه گلها رو نگاه میکردم که متوجه نگاه دختر کوچولوی بامزهای شدم که موهاشو دو گوشی بسته بود. + اسمت چیه خوشگل خانوم؟! – گندم. + اسمتم...