«کافه خاطره»

روی دیوار کافه پر از کاغذ نوشتههای مشتریها بود.
یکی از آرزوهاش نوشته بود، یکی شعر نوشته بود، یکی یادگاری، بعضیا هم نقاشی کشیده بودن.
یکی نوشته بود: « دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ.»
یکی دیگه نوشته بود: «اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد.»
یکی نوشته بود: «اینجا باهات آشنا شدم، قول میدم روز عروسیمون هم بیارمت همینجا.»
+ «عه اینو ببین، واییی آخی، کاش امروز عروسیشون باشه.»
به ذوقم خندید.
– «میخوای همشونو بخونی؟!»
+ «آخه ببین چقدر جالبن، بیا تو هم بخون.»
دوباره خندید، منم به خوندنم ادامه دادم.
رسیدم به آخرین نوشته، مال دیروز بود، نوشته بود: «برای عروسیمون آوردمش، خیلیم خوش گذشت، امروز طلاق گرفتیم، دیگه نمیام اینجا.»