«انارِ تَرَک خورده بَر فَرازِ درخت»

خیلی وقت بود که به درخت خیره مونده بود.
آروم رفتم پشت سرش و گفتم: «پخ!»
خندیدم، از جا پرید: «اه مسخره، نخند.»
خودشم خندید.
+ «به چی فکر میکردی؟! وایسا ببینم! اصلا مگه تو فکرم میکنی؟!»
زد توی سرم و چشم غره رفت.
– «داشتم به اون اناره نگاه میکردم.»
+ «میگم، نکنه تو دوتا معده داری؟!»
– «لوس نشو.»
برای چند دقیقه ساکت شدیم.
+ «حالا جدی به چی فکر میکردی؟!»
– «ببین چقدر اون اناره قرمز و خوشگله، ولی دستم بهش نمیرسه. اونم همینجوری بود. خوشگل، دوست داشتنی، دور، دور، دور..»
+ « “تو دور دستِ امیدی و پای من خستهاست، چراغ چشم تو سبز است و راه من بستهاست / تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه، مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه”.»