ورود

داستان کوتاه عاشقانه

«انارِ تَرَک خورده بَر فَرازِ درخت»

خیلی وقت بود که به درخت خیره مونده بود. آروم رفتم پشت سرش و گفتم: «پخ!» خندیدم، از جا پرید: «اه مسخره، نخند.» خودشم خندید‌. + «به چی فکر میکردی؟!...

«چشم‌هایش»

دیدم از اونور خیابون داره میاد. تا رسید، سوار شدم. + «خانم محبی؟!» بدون اینکه سرمو بالا بیارم جواب دادم: «بله.» راه افتاد. داشتم برنامه فردا رو با بچه‌ها هماهنگ...

«مسیحا نفسی می‌آید..»

نشسته بودیم و به رقص دو نفره عروس و داماد نگاه می‌کردیم. + «ای بابا، مهنازم حیف شدا.» همه بهش نگاه کردیم. – «حیف؟! چرا؟!» + «یادتون نیست؟! عاشق پسر...

«کتاب‌خوان»

آروم رفتم سمت اتاقش و تمام تلاشمو کردم که در رو بدون جیر جیر کردن باز کنم. چند لحظه وسط اتاق ایستادم تا ضربان قلبم آروم بشه. رفتم سمت کتابخونه‌....

«باغِ پرتقال»

از اینکه کسی بی‌اجازه وارد اتاقش بشه اصلا خوشش نمیاد، ولی حالا که نیست، فرصت خوبیه برای فضولی کردن. همین که وارد شدم تابلوهاش چشمم رو گرفت. به طرز عجیبی...

داستان متنی

«با من بمون»

از فضای خوابگاه خسته شده بودم، فقط باید می‌رفتم بیرون. سریع پاشدم و موهامو بافتم و اولین لباسی که به چشمم خورد رو پوشیدم و زدم بیرون. طبق معمول، کافه...

«میزِ خاطرات»

پشت در ایستاده بودم و به کلید توی دستم نگاه میکردم. صداش توی سرم پخش میشد: «آره تو راست میگی، من دیگه دوستت ندارم، وسایلتو جمع کن و برو.» بالاخره...

«دزدِ کوچهٔ آذرنوش»

چندوقت بود که حضورش رو همه‌جا حس میکردم ولی وقتی برمیگشتم، کسی نبود. هربار صدای پاش نزدیک و نزدیک‌تر میشد. حضورش هم ترسناک بود هم ترس رو از دلم دور...

«آرزویِ تولد»

به کیکی که جلوم روی میز گذاشته بودن نگاه میکردم، عدد شمع ۶۰ رو نشون میداد. من کی وقت کردم ۶۰ ساله بشم؟! داشتم فکر میکردم که توی این ۶۰...

«تناسخ»

مثل هرروز داشت آماده میشد که بره سرکار و من هم خیره به تک تک حرکاتش. الان کتش رو میپوشه، حالا فقط یه پیس ادکلن لالیک، دنبال سوییچش میگرده، یه...