«با من بمون»

از فضای خوابگاه خسته شده بودم، فقط باید میرفتم بیرون.
سریع پاشدم و موهامو بافتم و اولین لباسی که به چشمم خورد رو پوشیدم و زدم بیرون.
طبق معمول، کافه خیابون محمدآقا 🙂
حس خونه بهم میده، آروم، زیبا، قدیمی، حوض آبی و ماهی گلی و شمعدونی:)
یکی یکی اسم روی میزها رو خوندم تا رسیدم به میز همیشگی، «کرشمه»
+ سلام خوش اومدید، منتظر کسی هستید؟!
_ سلام خیلی ممنونم، نه خودمم.
+ بفرمایید این منو خدمت شما.
صدای خندههای ریزی توجهمو جلب کرد. یه دختر و پسر احتمالا همسن و سالای خودم سر میز «نفس» نشسته بودن.
حواسم نبود که خیره بودم بهشون و ناخودآگاه حرفاشونو گوش میدادم.
دختره خیلی آروم و باعشوه موهاشو از توی صورتش زد پشت گوشش.
+ وایسا وایسا.
_ وا چیشد؟!
+ گوشوارت..
_ قشنگ نیست؟!
پسره کلی سعی کرد صداشو خشدار کنه و خوند:
+ موهات کهکشونا، چشمات ستارههاتن، منظومههای شمسی جفت گوشوارههاتن..
از اینجا میتونستم قندی که توی دل دختره آب شد رو حس کنم. لبخندی که زد واقعا قشنگ بود، دل من که رفت وای به حال دل یارش.
دوباره ادامه داد:
+ با من بمون، با من بمون..
بهشون لبخند زدم و گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم دادم: «آقای محترم دلم برات تنگ شده..»