ورود

داستان کوتاه عاشقانه

داستان متنی

«رازِ جوانی»

نوه آخریم نشسته بود داشت انیمیشنی که جدید اومده بود رو می‌دید و منم داشتم آش رشته‌ای که بار گذاشته بودمو هم میزدم. از صبح درگیر تمیز کردن خونه بودم...