«کتابخوان»

آروم رفتم سمت اتاقش و تمام تلاشمو کردم که در رو بدون جیر جیر کردن باز کنم.
چند لحظه وسط اتاق ایستادم تا ضربان قلبم آروم بشه.
رفتم سمت کتابخونه.
هیچوقت اجازه نمیداد دست به کتاباش بزنم، منم مجبور بودم اینجوری قایمکی بیام.
همیشه هم دیوان حافظ دستش بود، ولی هرچی دنبالش گشتم، پیداش نکردم.
ترسیدم که کم کم برسه، باید میرفتم.
لحظه خروج، چشمم خورد به کشوی میز، کلیدش هم روش بود.
مگه میشه آقاجون کلید کشو رو جا بذاره؟!
همه شجاعتم رو جمع کردم و رفتم و در کشو رو باز کردم.
+ «به به، پس اینجا قایم شده بودی.»
دیوان حافظ رو برداشتم و ورق زدم، یه چیزی از بین صفحات بیرون افتاد.
عکس یه زن که اصلا شبیه مادرجون نبود.
اینقدر زیبا بود که انگار از توی قصهها بیرون اومده بود.
چنان محو عکس شده بودم که زمان از دستم در رفت و..
+ «آی آی، ۵۰ ساله اینو لای این کتاب گذاشتم و هیچوقت هیچکس توی این خونه سراغی از کتاب نگرفت، من نمیدونم تو وروجک چرا کتابخون در اومدی.»