ورود

«دزدِ کوچهٔ آذرنوش»

چندوقت بود که حضورش رو همه‌جا حس میکردم ولی وقتی برمیگشتم، کسی نبود.

هربار صدای پاش نزدیک و نزدیک‌تر میشد.

حضورش هم ترسناک بود هم ترس رو از دلم دور میکرد.

یه روز در انتهای خلوت‌ترین کوچه شهر، اسممو صدا زد و وقتی برگشتم، برق تیغه چاقویی که نزدیک گلوم گذاشت، چشمم رو زد.

+ «چیکار میکنی؟! من چیزی همراهم ندارم، اصلا بیا این کیفم، هرچی خواستی بردار ببر.»

خندید.

توی تاریکی کوچه صورتش پیدا نبود ولی چشم‌هاش..

– «چیزی که من میخوام توی کیفت نیست.»

+ «خب چی میخوای، بگو بهت بدم تا دست برداری از این دیوونه بازی‌ها.»

دوباره خندید.

– «تازه اولشه.»

زبون به حرف زدن باز کرد و..

وقتی که داشت از کوچه می‌رفت بیرون، تنها چیزی که با خودش می‌برد، دل من بود.

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *