ورود

«تناسخ»

مثل هرروز داشت آماده میشد که بره سرکار و من هم خیره به تک تک حرکاتش.

الان کتش رو میپوشه، حالا فقط یه پیس ادکلن لالیک، دنبال سوییچش میگرده، یه نگاه به خودش و بعد یه نگاه به اتاق، همه‌چیز مرتبه.

حفظش بودم.

چرخید که از در اتاق بره بیرون، اِ اِ اِ، داشت منو یادش میرفت.

سریع برگشت.

اومد سمتم. رسید. هنوزم بوی عطرش مستم میکنه.

دستشو آورد جلو و نوازشم کرد، خم شد و آروم کنار گوشم گفت: «خیلی دوستت دارم، مواظب خودت باش، زیاد دلتنگ نشیا، زود برمیگردم، خداحافظ عزیز من.»

و مثل هرروز، رفت.

صدای مادرش بلند شد: «سعید باز داشتی با کی حرف میزدی؟!»

+ «با تارا.»

– «پسر من، کوتاه بیا، آخه اینکارا چیه؟!»

+ «کِی میخوای باور کنی که اون تاراس مامان؟! خودش گفت، خودتم شنیدی. تارا هیچوقت منو تنها نمیذاره. قول داد برمیگرده و میشه شمعدونی قرمز توی پنجره اتاق.»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *