ورود

«شاخه گلی برای..»

داشتم یکی از شاخه گل‌ها رو نگاه میکردم که متوجه نگاه دختر کوچولوی بامزه‌ای شدم که موهاشو دو گوشی بسته بود.

+ اسمت چیه خوشگل خانوم؟!

– گندم.

+ اسمتم مثل خودت قشنگه.

لپای کوچولوش گل انداخت و لبخند زد.

– عمو اومدی برای بابات گل بخری؟!

+ نه عمو دارم برای خانومم گل میخرم، آخه امروز تولدشه.

– عه عمو تولد بابای منم هست.

+ پس تو اومدی برای بابات گل بخری؟!

– آره عمو. ما همیشه برای بابام گل میخریم.

+ خوش به حال بابات، کاش دختر منم بعدا مثل تو برام گل بخره.

– عمو یعنی بابام خوشحال میشه؟!

+ خیلی عمو جون، کی از داشتن دختری به قشنگی و مهربونی تو خوشحال نمیشه؟! مگه خودش بهت نگفته چقدر دوست داره؟!

– نه عمو، آخه بابام که نمیتونه باهام حرف بزنه.

+ چرا عمو جون؟!

– آخه بابام پیش خداست.

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *