ورود

داستان‌های نویسندگان قصه‌ها

افراد پس از گذراندن دوره هنر داستانک نویسی می توانند آثار خود را در بخش نویسندگان قصه‌ها قرار دهند.

داستان متنی

ریحون

چطوری بهشون بگم؟ اصلا مگه باید بگم؟میترسم خیلی میترسم! نکنه آبرو ریزی بشه؟کل آبادی خان بابا رو میشناسن… وای خان بابا یه اخم نگاه کنه همه از ترس سکته میکنن.....

داستان متنی

«بهایِ زندگی»

خیلی شلوغ بود و داشتم کلافه میشدم. هی این پا و اون پا میکردم که نسخه آماده شه و صدام بزنن. یهو آقایی که کنار صندوق ایستاده بود، صداش رفت...

داستان متنی

«چایِ سردِ عمه خانم»

اومدم بالاخره چند دقیقه بشینم کنار جمع، هنوز کامل ننشسته بودم که.. + «فاطمه جان عمه کِی میخوای بچه بیاری؟!» کل شب دعا کرده بودم که این سوال رو نپرسه...

داستان متنی

«هدیه تولد»

به اطرافم نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نگاه نمیکنه، ظرف رو از کیفم در آوردم و بشقاب رو توی ظرف خالی کردم. صدای سرآشپز از پشت سرم بلند...

«باغِ پرتقال»

از اینکه کسی بی‌اجازه وارد اتاقش بشه اصلا خوشش نمیاد، ولی حالا که نیست، فرصت خوبیه برای فضولی کردن. همین که وارد شدم تابلوهاش چشمم رو گرفت. به طرز عجیبی...

داستان متنی

«کابوسِ عروسی»

احساس کردم یه چیزی داره روی دستم حرکت میکنه، دستمو بالا آوردم و.. لباس سفید قشنگم پر از خون شده بود. حس میکردم پاهام تحمل وزنمو نداره. سرمو بالا آوردم...

داستان متنی

«با من بمون»

از فضای خوابگاه خسته شده بودم، فقط باید می‌رفتم بیرون. سریع پاشدم و موهامو بافتم و اولین لباسی که به چشمم خورد رو پوشیدم و زدم بیرون. طبق معمول، کافه...

داستان متنی

«گل‌های نیلوفر»

چندوقتی بود توی این مسیر می‌دیدمش، همیشه یه سبد حصیری دستش بود که توش پر گل مریم بود. چندباری هم براش غذا آورده بودم و اونم به جاش بهم یه...

داستان متنی

هیچی عوض نمیشه، اما همه چی عوض میشه

+خانم دکتر یکی اومده اصرار داره شما رو ببینه. -کی هست؟ +نمیشناسم. غلیظ ترین کامی که میشد رو از سیگارم گرفتم: بفرستش داخل. در باز شد و با دیدنش توی...

داستان متنی

نگهبانان کوچک کارگاه آفتاب

در گوشه‌ای دورافتاده از شهری قدیمی، کارگاه سفالگریِ «استاد پناه» قرار داشت؛ جایی که بوی خاک نم‌خورده و موسیقی چرخ سفالگری هیچ‌وقت قطع نمی‌شد. اما آن روز، کارگاه در سکوتی...