ورود

«کابوسِ عروسی»

احساس کردم یه چیزی داره روی دستم حرکت میکنه، دستمو بالا آوردم و.. لباس سفید قشنگم پر از خون شده بود.

حس میکردم پاهام تحمل وزنمو نداره. سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم، چشماش کاسه خون بود ولی داشت می‌خندید‌.

+ «بهت گفته بودم یا مال من میشی یا مال خاک، بهت گفته بودم!»

رو کرد سمت بابام و بلند خندید: «گفته بودم داغشو به دلتون میذارم.»

صدایی از هیچکس در نمیومد.

دوباره بهم نگاه کرد، اینبار دیگه نمیخندید.

+ «من چی از این پسره کم داشتم؟! بگو، حرف بزن. چی میخواستی که من نمیتونستم بهت بدم ولی این میتونه؟!»

چشمم به مامانم افتاد که غش کرده بود و خاله‌هام دورش داشتن گریه میکردن.

بابای بیچارم، از شوک حتی نمیتونست تکون بخوره.

همه توانمو جمع کردم: «این دیوونه بازیا چیه؟!»

حالم از صدای خندیدنش بد میشد.

+ «تو راست میگی، من دیوونم، حالا جواب منو بده.»

یکی داشت صدام میزد ولی هرچی می‌گشتم توی جمعیت نمی‌دیدمش.

+ «ندا، ندا جان، ندا.»

انگار که.. انگار که منبع صدا خودش بود ولی از یه جای دورتر.

+ «چیزی نیست عزیزم، تموم شد، داشتی خواب می‌دیدی، آروم باش.»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *