«خیالِ سبز»
+ «آقاجون، تا حالا جنگل رفتی؟!» – «آره بابا، زیاد.» + «وااای خوش به حالت، کاش منم میتونستم برم.» یاد کلیپهای مهران مدیری افتادم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به...
+ «آقاجون، تا حالا جنگل رفتی؟!» – «آره بابا، زیاد.» + «وااای خوش به حالت، کاش منم میتونستم برم.» یاد کلیپهای مهران مدیری افتادم. هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به...
کلی آدم پایینِ ساختمون جمع شده بودن و بهش نگاه میکردن. هرکی یه چیزی میگفت. – «چقدر ترسو و ضعیف.» – «حتما خانواده بالا سرش نبوده.» – «احتمالا دوست پسرش...
صدای در زدن اومد و نگاه همه به سمت در کشیده شد. بغل دستی علی، آروم گفت: «اوه اوه رسید، الان آقا بیچارش میکنه.» ولی آقای احمدی اینبار هیچی نگفت...
خیلی شلوغ بود و داشتم کلافه میشدم. هی این پا و اون پا میکردم که نسخه آماده شه و صدام بزنن. یهو آقایی که کنار صندوق ایستاده بود، صداش رفت...
اومدم بالاخره چند دقیقه بشینم کنار جمع، هنوز کامل ننشسته بودم که.. + «فاطمه جان عمه کِی میخوای بچه بیاری؟!» کل شب دعا کرده بودم که این سوال رو نپرسه...
به اطرافم نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نگاه نمیکنه، ظرف رو از کیفم در آوردم و بشقاب رو توی ظرف خالی کردم. صدای سرآشپز از پشت سرم بلند...
احساس کردم یه چیزی داره روی دستم حرکت میکنه، دستمو بالا آوردم و.. لباس سفید قشنگم پر از خون شده بود. حس میکردم پاهام تحمل وزنمو نداره. سرمو بالا آوردم...
چندوقتی بود توی این مسیر میدیدمش، همیشه یه سبد حصیری دستش بود که توش پر گل مریم بود. چندباری هم براش غذا آورده بودم و اونم به جاش بهم یه...
برای هزارمین بار توی جام چرخیدم و زل زدم به سقف. نه، فایده نداشت، خوابم نمیبرد. آقاجون ببین کاراتو، چی میشد توی همون روستا میموندی؟! غیر نور و صدا و...
هرچی صداش زدم متوجه نشد و از اتوبوس پیاده شد. به دفترچهای که جا گذاشته بود نگاه کردم، جلد جالبی داشت، دختری که با سرخوشی از پنجره بیرون اومده و...