ورود

«بهایِ زندگی»

خیلی شلوغ بود و داشتم کلافه میشدم.

هی این پا و اون پا میکردم که نسخه آماده شه و صدام بزنن.

یهو آقایی که کنار صندوق ایستاده بود، صداش رفت بالا.

+ «چی میگی خانوم؟! من هفته پیش همینو خریدم ۳۰۰ تومن.»

– «میدونم آقا، حق دارید، چی بگم؟! ولی دست ما نیست بخدا. امروز شده ۸۵۰.»

جعبه دارو رو زد روی پیشخوان و رفت بیرون از داروخونه.

هنوز از غم این اتفاق خارج نشده بودم که..

+ «مادر این دارو رو برای سونوگرافی میخواین؟!»

– «آره خدا خیرت بده، چقدر میشه؟!»

تا حالا ندیده بودم کسی برای گفتن قیمت یه چیزی، اینجوری خجالت بکشه.

+ «والا مادر، بیمه شما این دارو رو پوشش نمیده، میشه ۲ میلیون و پونصد.»

پیرزن بیچاره وا رفت، دستشو گرفت به پیشخوان که زمین نخوره.

– «دستت درد نکنه پسرم، نمیخوام.»

آروم خندید: «اصلا تو این سن و سال کی میره سونوگرافی؟!»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *