ورود

داستان کوتاه اجتماعی

«درسِ دیوار»

کلافه شده بود، دیگه نمیدونست باید چیکار کنه. هرچی باهاش حرف میزد، انگار نه انگار. نشسته بود و به تلویزیون خاموش نگاه میکرد که.. بلند شد و رفت سمت اتاقش،...

«مهرِ لیلی»

دستی به شونه‌اش زدم و کنارش نشستم. + «روز اول که دیدمت، فکر نمیکردم اینجا دووم بیاری.» مثل همیشه سکوت کرد. + «خسته نمیشی؟! ۴ ماه گذشته، همش اینجا تنها...

«به چه قیمتی؟!»

توی راهرو منتظر نشسته بودم که جلسه پزشک بخش تموم بشه که یهو در باز شد و اومد. +جناب دکتر، میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟! -جانم دخترم، بفرما. + دکتر...

«خاموشِ فراموش»

دستمو گذاشتم روی قلبم و فشارش دادم: «چیزی نیست، آروم باش.» به نگاه پر از ترحمشون لبخند زدم و دعوتشون کردم به سمت سالن غذاخوری برن. + «محبوبه جون خودت...

داستان متنی

«زیباترین لباس»

یهو داد کشیدم: «وایسا، وایسا.» چنان زد روی ترمز که اگه کمربند نداشتم، پرت شده بودم توی شیشه. صدای بوق ممتد ماشینا قطع نمیشد. با چشمای گرد شده به سمتم...

داستان متنی

«باهمانِ تنهایان»

در کمد رو باز کردم و برگشتم بهش نگاه کردم. خندید و ابروهاشو بالا انداخت: «به چی نگاه میکنی؟!» پشت چشمی نازک کردم: «به تو، میخوام ببینم چی پوشیدی، ست...

داستان متنی

نگاهِ خاموش

رو به روم نشسته بود و نگاهم میکرد، بهش لبخند زدم، هیچ ری‌اکشنی نشون نداد. از نگاه خیرش کلافه شده بودم و پاهامو عصبی تکون میدادم. دیگه داشتم فکر میکردم...