«خاموشِ فراموش»

دستمو گذاشتم روی قلبم و فشارش دادم: «چیزی نیست، آروم باش.»
به نگاه پر از ترحمشون لبخند زدم و دعوتشون کردم به سمت سالن غذاخوری برن.
+ «محبوبه جون خودت نمیخوری؟!»
– «شما بفرمایید منم الان میام.»
پشت سرم پچپچهاشون رو میشنیدم ولی به خودم قول داده بودم تا قبل از رسیدن به خونه محکم باشم.
به عروس و داماد نگاه کردم، با آرامش داشتن غذا میخوردن. دوباره قلبم تیر کشید.
سرشو بالا آورد و..
غم و شرمندگی توی نگاهش هم آرومم نمیکرد، به دردم نمیخورد.
سرمو انداختم پایین و به سالن غذاخوری برگشتم.
به هر زور و زحمتی که بود شب رو گذروندم و وقتی برگشتم خونه، وقتی توی آینه نگاه کردم، مطمئنم که حداقل ۱۰ سال پیر شده بودم.
روی چروک تازهٔ کنار چشمم دست کشیدم: «همینه محبوبه خانوم، وقتی نتونی بچه بیاری، باید برای شوهرت عروس بیاری..»