ورود

«مهرِ لیلی»

دستی به شونه‌اش زدم و کنارش نشستم.

+ «روز اول که دیدمت، فکر نمیکردم اینجا دووم بیاری.»

مثل همیشه سکوت کرد.

+ «خسته نمیشی؟! ۴ ماه گذشته، همش اینجا تنها نشستی و با کسی حرف نمیزنی، اینجوری دیوونه میشی، از ما گفتن بود.»

تا بلند شدم، صداش درومد.

+ «چی گفتی؟!»

_ «گفتم الانم دارم دیوونه میشم.»

+ «چته جوون؟! حرف بزن.»

دوباره سکوت.

+ «بهت نمیاد کلاهبردار باشی، سرت کلاه گذاشتن که به این روز افتادی؟! چک داشتی دست کسی؟!»

_ «سرم کلاه گذاشتن، اونم چه کلاهی.»

+ «بهش اعتماد داشتی؟!»

_ «خیلی.»

+ «چیشد؟!»

_ «عاشق شدم.»

+ «یعنی چی؟!»

_ «ما لیلی و مجنون بودیم حاجی، یعنی همه بهمون میگفتن لیلی و مجنون.»

+ «پس چیشد؟!»

سرشو بالا گرفت و نفس عمیقی کشید.

_ «تا حالا لیلی‌ای رو دیدی که مهریه‌اش رو از مجنون بگیره حاجی؟!»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *