ورود

«باهمانِ تنهایان»

در کمد رو باز کردم و برگشتم بهش نگاه کردم.

خندید و ابروهاشو بالا انداخت: «به چی نگاه میکنی؟!»

پشت چشمی نازک کردم: «به تو، میخوام ببینم چی پوشیدی، ست کنم باهات.»

مثل همیشه آروم خندید و سر تکون داد.

لباس رو که پوشیدم، رفتم جلوش: «چطور شدم؟!»

برق چشماش نشون داد که خوشش اومده.

+ «بچرخ ببینمت.»

چرخیدم.

اومد جلو، دستامو گرفت، توی چشمام نگاه کرد: «مثل همیشه، مثل ماه..»

خندیدم، کیلو کیلو قند توی دلم آب میشد.

به سمت در رفتم و گفتم: «خب دیگه بسه، بیا بریم، الان دیر میشه‌ها» ولی هرچی دستگیره در رو تکون دادم در باز نشد.

دیگه داشتم میترسیدم.

در با شدت باز شد و اون خانوم بداخلاقه اومد داخل.

+ «تو چرا هنوز بیداری؟! باز داری با کی حرف میزنی؟! مگه قرصاتو نخوردی؟!»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *