«دفترچه آرزو»

هرچی صداش زدم متوجه نشد و از اتوبوس پیاده شد.
به دفترچهای که جا گذاشته بود نگاه کردم، جلد جالبی داشت، دختری که با سرخوشی از پنجره بیرون اومده و به دنیا نگاه میکنه.
میدونستم که کار درستی نیست ولی دفترچه رو برداشتم و بازش کردم.
صفحه اولش نوشته بود: «برای نفس راحتِ بعد از رسیدن»
رفتم صفحه بعد، بالای صفحه تاریخ زده بود، سال ۹۸ و صفحات بعد به ترتیب سالهای بعد تا به امسال.
آرزوهای هرسالشو توی دفترچه نوشته بود.
شروع کردم به خوندن.
+ «آرزو میکنم بابام اجازه بده برم تولد پرستو»
+ «آرزو میکنم امسال برای مدرسه کیف و کفش نو بخرم»
+ «آرزو میکنم امسال توی کلاس خانوم مولایی بیوفتم»
هرچی پیش میرفت آرزوها بزرگتر میشد.
+ «آرزو میکنم دست بابام خوب شه تا دوباره بتونه بره سرکار»
+ «آرزو میکنم لیفهای مامانم رو بتونم بفروشم»
+ «آرزو میکنم خانوم دکتر بشم تا مریضایی که مثل مامانم پول ندارن رو مجانی عمل کنم»
هرچی بیشتر میخوندم، قلبم بیشتر به درد میومد، چرا سادهترین چیزا باید برای یه بچه آرزو باشه؟!
ادامه دادم به خوندن تا رسیدم به امسال
فقط یه جمله نوشته بود.
+ «مامان، قول میدم به خاطر تو دکتر بشم ولی تو هم قول بده بیای به خوابم»