ورود

«کوچ»

برای هزارمین بار توی جام چرخیدم و زل زدم به سقف.

نه، فایده نداشت، خوابم نمی‌برد.

آقاجون ببین کاراتو، چی میشد توی همون روستا می‌موندی؟! غیر نور و صدا و آلودگی و خستگی چی داره این شهر؟!

گوشیمو برداشتم و شروع کردم به دیدن عکس‌هام.

شیراز، اصفهان، کاشان، یزد، مشهد، همدان، ماسوله..

ماسوله!

چندباری که رفته بودم، حالمو خوب کرده بود.

یادم نمیاد ساعت چند بود و چی برداشتم و چجوری از خونه زدم بیرون، اصلا نمیدونم درو قفل کردم یا نه، فقط رفتم.

فقط رفتم و رفتم و رفتم و رسیدم..

روی یکی از پله‌ها نشسته بودم و به هیاهوی روستا خیره بودم.

+ بابا جان چرا اینجا نشستی؟!

_ سلام حاجی، خسته نباشی.

+ سلام جوون، درمونده نباشی. نگفتی چرا اینجا نشستی؟!

_ نمی‌دونم حاجی، دلم گرفته.

+ امون از دل شما جوونا، پسر منم دلش که می‌گرفت میومد اینجا می‌نشست.

_ الان کجاست حاجی؟!

+ چی بگم والا، گفت اینجا حالم خوب نیست، میرم شهر. رفته تهرون بابا جان، دو ساله رفته.

_ دلش باز شد؟!

+ میگه باز شد، انشاالله که باز شده باشه، مگه ما چی میخوایم غیر خوشبختی اولاد؟!

_ پس چرا دل من همش توی تهرون میگیره حاجی؟! ولی اینجا حالم بهتره.

+ ای بابا جوون، کِی دیدی کسی از شرایطش راضی باشه؟! تو شهری و عاشق روستا، مصطفی من روستایی و عاشق شهر. خنده‌داره نه؟!

_ آره حاجی، خیلیم خنده‌داره.

+ پاشو بابا، پاشو بریم که گل خانوم باقلا قاتق درست کرده، پاشو از دهن میوفته، تو هم جای مصطفی من، تا وقتی اینجایی پیش ما بمون. هیس! نه و نو قبول نمیکنم، پاشو.

_ چشم حاجی، ببخشید، دمت گرم.

+ نفست گرم جوون.

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *