«گلهای نیلوفر»

چندوقتی بود توی این مسیر میدیدمش، همیشه یه سبد حصیری دستش بود که توش پر گل مریم بود.
چندباری هم براش غذا آورده بودم و اونم به جاش بهم یه شاخه گل داده بود.
امروز ولی یه چیزی فرق داشت.
+ «نیلوفر، نیلوفر!»
– «اِ خاله، سلام، الان میام.»
اومد توی ماشین کنارم نشست، لقمه کتلتی که براش گرفته بودم رو بهش دادم.
+ «نیلوفر این چیه دستت؟! گلات کجان؟!»
– «خاله مامانم حالش بدتر شده، دکتر گفت باید زودتر عمل بشه.»
+ «ای وای، خب؟!»
– «خاله اون پسره رو میبینی؟! اسمش رضاس، یه کاسه گرفته دستش کلی پول در میاره. من هرکاری میکنم کسی از گلام نمیخره ولی همه به اون پول میدن، گفتم شاید اینجوری بتونم بیشتر پول در بیارم.»