ورود

ریحون

چطوری بهشون بگم؟ اصلا مگه باید بگم؟میترسم خیلی میترسم! نکنه آبرو ریزی بشه؟کل آبادی خان بابا رو میشناسن…

وای خان بابا یه اخم نگاه کنه همه از ترس سکته میکنن..

حتما منو‌ میکُشه! یه ضربه ساطورش برام بسه!

شایدم موهام رو ببنده به دم اسب رجب و ولم‌کنه تو صحرا …

همه از خشم خان بابا فراری ان، من که دیگه…ای خاک بر سرت ریحانه…

+ریحانه، ریحانه!

وای جوون مرگ بمیری ریحانه.

+ریحون بابا، چرا غذاتو نمیخوری؟بسم الله..

-چی ؟ چی خان بابا؟ من؟ نه خوبم؟

احساس کردم تمام دنیا دور سرم می‌چرخه و قراره هرچی از بچگی تا الان خوردم رو بالا بیارم. با سرعت، رفتم سمت حیاط و صدای فریاد خان بابا تو کل عمارت پیچید: گل نساااا

بیچاره مامان!

خاک بر سرم شد حالا باید چیکار کنم؟

تو ایوون نشسته بودم و حاج بابا روبه روم قلیون میکشید و سیبیل های بلندش رو با دست پیچ و تاب میداد…

+ریحانه چیشده؟نگو هیچی که فکر نکنم خر فرضم کردی!

-دور از جون

+پس بگو، اندازه‌ سرخ شدن اون ذغال برای قلیون بعدی فقط وقت داری بگی.

آب دهنم رو با بدبختی قورت دادم و تلاش کردم حرف بزنم…

-خان بابا راستش … راستش … خان‌بابا اونی که یک ماهه دنبالش می‌گردی منم، دزد گوشت های سردآب منم.

+چی؟

چشمامو بستم و منتظر سیلی خان بابا بودم.

تو دلم گفتم حالا که تا اینجا خودم رو بی آبرو کردم، مرگ یه بار شیون هم یه بار:

خان بابا من گوشت ها رو برمیدارم، چون ملاباجی گفته به زن ها نمیتونه سواد یاد بده، اگه کسی بفهمه آبرو ریزی میشه و براش گرون تموم میشه.

منم … منم با گوشت ها راضی‌ش میکردم…

ببخشید خان بابا… خان بابا …

صورتم از سیلی که هنوز خان بابا نزده بود می‌سوخت و تنم می‌لرزید …

اسب رجب رو از پشت چشمای بسته ام دیدم و موهای خودم رو …

یهو حس کردم، سرم داغ شد…

+چشماتو باز کن ریحون!

خان بابا با همون اخم همیشگی، زل زده بود بهم، قلیون رو کوبید زمین و فریاد زد: رجب برو حاج امیرِ قرآن خون رو وردار بیار اینجا ببینم.

وای خان بابا میخواست قسمم بده؟! میخواست شکایتم رو پیش حاج امیر بکنه…

رجب سیم ثانیه با حاج امیر برگشت، از ترس کم مونده بود سکته کنم.

این بدتر از مردن بود، بدتر از بسته شدن به اسب رجب!

خان بابا از سرجاش بلند شد و دست حاج امیر رو گرفت آورد سر جای خودش نشوند:

حاج امیر این ریحانه خانم نیت کرده سواد دار بشه!

منم گفتم کی بهتر از حاج امیر؟ که هم نفسش حقه، هم قلمش! هرکس توی این آبادی سواد یاد گرفته از برکت وجود شما بوده، حتی ملاباجی! به شاگردی قبولش میکنی که؟

حاج امیر عینکش رو، روی چشمش جا به جا کرد: انشاءالله

«شاخه نبات»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *