ورود

نگهبانان کوچک کارگاه آفتاب

در گوشه‌ای دورافتاده از شهری قدیمی، کارگاه سفالگریِ «استاد پناه» قرار داشت؛ جایی که بوی خاک نم‌خورده و موسیقی چرخ سفالگری هیچ‌وقت قطع نمی‌شد. اما آن روز، کارگاه در سکوتی عجیب فرو رفته بود. استاد برای آوردن هیزم بیرون رفته بود و نور تند و طلاییِ دم‌عصر، از پنجره‌ی بزرگ چوبی به داخل می‌تابید و روی زمین فرش می‌گستراند.

روی زمینِ خاکی کارگاه، چهار مجسمه‌ی کوچکِ گِلی، کنار هم نشسته بودند. آن‌ها آخرین ساخته‌های استاد بودند؛ چهار کودک که هنوز بوی دست‌های گرم او را می‌دادند. 

«گُلی»، همان دخترکی که موهایش را بالای سرش جمع کرده بود، اولین کسی بود که پلک‌های گِلی‌اش را تکان داد. او به خورشید خیره شد و با صدایی که شبیه به سایش دو تکه سنگ نرم بود، گفت: «ببینید! این همان نوری است که استاد درباره‌اش می‌گفت. می‌گویند اگر آفتاب به قلب ما بتابد، قصه‌هایمان شروع می‌شود.»

«مانی»، پسرکی که با موهای فرفری و آشفته‌اش در سمت راست نشسته بود، لبخندی زد و گفت: «من می‌خواهم بدانم آن سوی پنجره چیست. آیا درخت‌ها هم مثل ما از گِل ساخته شده‌اند؟»

«باران»، دخترکی که موهایش را بافته بود، سرش را کمی خم کرد و به قفسه‌های پر از کوزه و گلدان نگاه کرد. او با متانت گفت: «ما نگهبانان اینجاییم. ببینید چقدر برادر بزرگتر داریم! آن کوزه‌های بلند و کاسه‌های لعابی… همه از جنس ما هستند، فقط کمی زودتر از ما به دنیا آمده‌اند.»

و «آراد»، پسرکی که در مرکز نشسته بود و نگاهی کنجکاو داشت، به ابزارهای سفالگریِ روی زمین اشاره کرد و گفت: «این‌ها قلموهای جادویی هستند. استاد با این‌ها به ما لبخند بخشیده است. ما تا ابد اینجا کنار هم می‌مانیم، در گرمای این آفتاب، تا قصه‌ی دست‌های خسته اما هنرمند استاد را برای آیندگان تعریف کنیم.»

آن چهار نفر، در همان حالتِ نشسته، با قلبی که حالا از گرمای نورِ خورشید می‌تپید، عهد بستند که هیچ‌وقت لبخندشان را گم نکنند. وقتی استاد پناه به کارگاه برگشت، احساس کرد اتاق بیش از همیشه روشن است. او نمی‌دانست که مجسمه‌های کوچکش، حالا دیگر فقط تکه‌هایی از خاک نیستند؛ آن‌ها روحِ کارگاه او شده بودند.

هر شب که ماه از پشت همان پنجره به داخل می‌نگریست، صدای پچ‌پچ ضعیفی شنیده می‌شد؛ صدای چهار دوست گِلی که داشتند برای کوزه‌های قدیمی، نقشه‌هایی برای فردا می‌کشیدند.

 

#حانیه‌سادات‌باغبانی

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *