حافظهی قلب
دیشب ساعت چهار صبح با صدای گریهی خودم بیدار شدم. اتاق تاریک بود و سکوت سنگینی روی همهچیز افتاده بود؛ آنقدر سنگین که حتی صدای تیکتاک ساعت هم انگار...
دیشب ساعت چهار صبح با صدای گریهی خودم بیدار شدم. اتاق تاریک بود و سکوت سنگینی روی همهچیز افتاده بود؛ آنقدر سنگین که حتی صدای تیکتاک ساعت هم انگار...
در شهر «بیسپیده»، هیچکس خواب نمیدید. سالها پیش، وقتی آخرین خواب از ذهن مردم محو شد، کسی دقیقاً نفهمید چه اتفاقی افتاده است. فقط یک صبح بیدار شدند و فهمیدند...
هر شب قبل خواب اسمش رو توی ذهنم صدا میزنم. نه برای اینکه جواب بده… فقط برای اینکه مطمئن بشم هنوز یادم نرفته.دیشب اما اتفاق عجیبی افتاد. اسمش رو...
سرِ ساعت همیشگی، نوازندهی خیابانی به کوچهی ما آمد. حضورش را قبل از دیدنش میشد فهمید؛ از همان چند نت اولی که در کوچه میپیچید. انگار صدای سازش ساعت محله...
در قلب شهری که از آهن و سیمان ساخته شده بود، زنی به نام «آوا» زندگی میکرد. آوا معمار موفقی بود. دنیای او دنیای اعداد، خطوط صاف، زوایای تند...
شهر دیگر شبیه شهر نبود دیوارها زخمی بودند، پنجرهها شکسته، و آسمان بیشتر وقتها با نور انفجار روشن میشد. مردم یاد گرفته بودند با صدای آژیر زندگی کنند، با ترس...
در گوشهای دورافتاده از شهری قدیمی، کارگاه سفالگریِ «استاد پناه» قرار داشت؛ جایی که بوی خاک نمخورده و موسیقی چرخ سفالگری هیچوقت قطع نمیشد. اما آن روز، کارگاه در سکوتی...
اولین بار که آیندهام را گم کردم فکر کردم شوخی است همهچیز از یک سهشنبهی کاملاً معمولی شروع شد بیدار شدم مسواک زدم، قهوه درست کردم و رفتم سر کار...
قدمهایی که قبل از عشق رسیدند وقتی فهمیدم عشق صدای قدمهایش را جلوتر میفرستد آن روز مثل همیشه دیرم شده بود و از پلهها میدویدم بالاهنوز به پیچ راهرو نرسیده...
کاغذ سفید مدتها بود روی میز مانده بود مرد قلم را در دست گرفته بود، اما کلمات دیر میآمدند؛ انگار خودشان هم مطمئن نبودند باید بمانند یا بروند. بالاخره نوشت:...