آخرین پیام

کاغذ سفید مدتها بود روی میز مانده بود
مرد قلم را در دست گرفته بود،
اما کلمات دیر میآمدند؛
انگار خودشان هم مطمئن نبودند باید بمانند یا بروند.
بالاخره نوشت: «این آخرین پیام است.»
مدتی به جمله نگاه کرد
نه بوی مرگ میداد،
نه بوی قهر
بیشتر شبیه درِ آرامی بود که آهسته بسته میشود.
سالها به یک فکر قدیمی عادت کرده بود:
اینکه نمیتواند.
نمیتواند تغییر کند.
نمیتواند شروع تازهای داشته باشد.
نمیتواند از جایی که ایستاده جلوتر برود.
این فکر اول فقط یک جمله بود که گاهی در ذهنش میآمد. بعد کمکم تبدیل شد به صدایی دائمی؛
صدایی که قبل از هر تصمیم،
قبل از هر قدم،
آرام در گوشش میگفت: «فایده ندارد.»
او هم کمکم باورش کرده بود
باور کرده بود که بعضی درها برای آدمهایی مثل او باز نمیشوند
قلم را دوباره روی کاغذ گذاشت
«سالها به تو گوش دادم
به ترسی که خودت را به شکل منطق جا زده بود.»
لحظهای مکث کرد
سکوت اتاق سنگین اما صادق بود.
«اما دیگر نه.»
نوشتن همین دو کلمه عجیب سبک بود؛
مثل برداشتن باری که آنقدر طولانی حمل شده که وزنش فراموش شده بود
کاغذ را تا کرد و در کشوی میز گذاشت
لازم نبود کسی آن را بخواند
این پیام برای تردیدی بود که سالها در او زندگی کرده بود
چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت؛
با این فکر تازه و ناآشنا که شاید،
فقط شاید، میتوانست.
#حانیهساداتباغبانی