ورود

آن‌سوی پیچ | روایتی از عشقِ آرام

قدم‌هایی که قبل از عشق رسیدند

وقتی فهمیدم عشق صدای قدم‌هایش را جلوتر می‌فرستد

آن روز مثل همیشه دیرم شده بود و از پله‌ها می‌دویدم بالا
هنوز به پیچ راهرو نرسیده بودم که صدای قدم‌هایی آرام و مطمئن از آن‌طرف می‌آمد
انگار صاحبش عجله‌ای برای رسیدن به جایی نداشت
نمی‌دانم چرا همان لحظه ایستادم
وقتی پیچیدم او همزمان رسید
نگاهش کوتاه بود،
اما عجیب یک‌جوری زمان را کند کرد
یک «سلام» ساده رد و بدل شد
اما سهم من از آن سلام، ساعت‌ها فکر بود
از آن روز فهمیدم
بعضی آدم‌ها قبل از اینکه وارد زندگی‌ات شوند،
اول صدای قدم‌هایشان می‌رسد…
بعد آرام، قلبت را اشغال می‌کنند.
#حانیه‌سادات‌باغبانی

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *