ورود

اداره اشیا گمشده فردا

اولین بار که آینده‌ام را گم کردم فکر کردم شوخی است

همه‌چیز از یک سه‌شنبه‌ی کاملاً معمولی شروع شد

 بیدار شدم مسواک زدم، قهوه درست کردم و رفتم سر کار اما وقتی به میز کارم رسیدم، همکارم «نوید»

 با لبخند عجیبی گفت:

بالاخره تصمیمتو گرفتی؟

گفتم:چه تصمیمی؟

گفت:دیگه وانمود نکن،استعفاتو دادی

قلبم ایستاد.

من هرگز استعفا نداده بودم

حتی فکرش را هم نکرده بودم

ولی ایمیلی با امضای من از آدرس من

برای رئیس شرکت ارسال شده بود

 با توضیح دقیق درباره‌ی برنامه‌ام برای مهاجرت به شهری ساحلی و راه‌اندازی یک کارگاه تعمیر ساعت‌های قدیمی

نکته اینجا بود:

من عاشق ساعت‌های قدیمی بودم

و همیشه آرزو داشتم کنار دریا زندگی کنم

اما هرگز این را به کسی نگفته بودم

آن شب وقتی به خانه برگشتم در صندوق پستی‌ام یک پاکت کرم‌رنگ دیدم بدون فرستنده فقط اسمم با جوهر آبی نوشته شده بود

داخلش یک کارت فلزی کوچک بود و یک آدرس:

«ادارهٔ اشیای گمشدهٔ فردا  

طبقهٔ منفی سه، خیابان بهار، پلاک ۱۷»

پشت کارت نوشته بود:

شما یکی از آینده‌های خود را گم کرده‌اید. 

برای پیگیری، حضوری مراجعه کنید

ساختمان پلاک ۱۷ قدیمی بود. هیچ تابلویی نداشت

 اما وقتی وارد شدم، راه‌پله‌ای باریک مرا به زیرزمین برد

طبقهٔ منفی سه شبیه یک اداره‌ی دولتی دهه‌ی شصت بود

 بوی کاغذ و گردوغبار می‌آمد پشت پیشخوان، زنی با موهای نقره‌ای نشسته بود

بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:

کد رهگیری؟

کارت فلزی را دادم

چند لحظه چیزی تایپ کرد و گفت:

بله… آینده‌ی شماره‌ی ۴۷-ب. گم‌شده در اثر تردید مزمن

گفتم:ببخشید… چی؟

برای اولین بار نگاهم کرد چشمانش عمیق و خسته بود

هر انسان چندین آینده‌ی بالقوه دارد

 وقتی بیش از حد بین انتخاب‌ها مردد بماند، 

بعضی از آن آینده‌ها جدا می‌شوند و به اینجا می‌افتند کار ما نگهداری از آن‌هاست

با ناباوری خندیدم شوخی می‌کنید؟

کشوی بزرگی را باز کرد و چیزی روی میز گذاشت

یک شیشه‌ی شفاف داخلش صحنه‌ای کوچک جریان داشت

خودم را دیدم ده سال مسن‌تر آفتاب‌سوخته پشت میزی چوبی، در کارگاهی پر از ساعت‌های دیواری و جیبی. صدای موج دریا از پنجره می‌آمد

 لبخند می‌زدم آرام بودم

گلویی خشک داشتم

زن گفت:  

«این آینده، به دلیل تعلل طولانی شما، از خط زمانی‌تان جدا شده اما هنوز می‌توانید آن را پس بگیرید.»

پرسیدم: «چطور؟»

گفت: «باید یکی از آینده‌های فعلی‌ات را تحویل بدهی هیچ‌کس نمی‌تواند همه‌ی مسیرها را داشته باشد.»

مرا به سالن بزرگی برد قفسه‌هایی بی‌انتها،

 پر از شیشه‌هایی که در هر کدام زندگی‌ای در جریان بود

در یکی از آن‌ها خودم را دیدم در یک دفتر شیشه‌ای بلندمرتبه کت‌وشلوار گران‌قیمت اما چشمانی خالی

در دیگری استاد دانشگاه شده بودم

 در یکی دیگر تنها و منزوی در آپارتمانی تاریک

زن گفت:

انتخاب کن اگر آینده‌ی کنار دریا را می‌خواهی، باید یکی از این‌ها را برای همیشه حذف کنیم

پرسیدم: حذف؟ 

یعنی چی؟

یعنی دیگر هرگز امکان وقوعش نیست،

 حتی به شکل تصادفی

برای اولین بار فهمیدم ترس واقعی چیست

نه ترس از شکست

بلکه ترس از بستن درهایی که هنوز واردشان نشده‌ای

دستم لرزید

به شیشه‌ی کارگاه کنار دریا نگاه کردم

به لبخندم

بعد به برج شیشه‌ای نگاه کردم

به امنیت مالی

و ناگهان متوجه چیزی شدم

گفتم:می‌تونم هیچ‌کدومو برندارم؟

زن گفت: «بله

 در این صورت، آینده‌ی گم‌شده بایگانی دائمی می‌شود.»

پرسیدم:چند نفر برمی‌گردن برای گرفتن آینده‌هاشون؟

برای اولین بار لبخند زد

«خیلی کم بیشتر مردم ترجیح میدن بین احتمال‌ها سرگردان بمونن تا اینکه مسئولیت یکی رو بپذیرن.»

من شیشه‌ی کارگاه کنار دریا را برداشتم

گفتم: «این یکی.»

زن سری تکان داد

شیشه‌ی برج شیشه‌ای را برداشت و در دستگاهی فلزی انداخت. نور سفیدی درخشید. تصویر محو شد

حسی شبیه سبکی و وحشت همزمان وجودم را گرفت

زن گفت:

«از فردا، مسیرها خودشان هماهنگ می‌شوند.»

صبح روز بعد با صدای موج دریا بیدار نشدم.

اما ایمیلی در صندوق ورودی‌ام بود:

تأیید استعفا.  

همراه با شماره‌ی تماس صاحب یک مغازه‌ی قدیمی تعمیر ساعت در شهر ساحلی

لبخند زدم

برای اولین بار در زندگی‌ام، احساس نکردم چیزی را از ست داده‌ام

فقط بالاخره یکی را انتخاب کرده بودم.

#حانیه‌سادات‌باغبانی

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *