حافظهی قلب

دیشب ساعت چهار صبح با صدای گریهی خودم بیدار شدم.
اتاق تاریک بود و سکوت سنگینی روی همهچیز افتاده بود؛ آنقدر سنگین که حتی صدای تیکتاک ساعت هم انگار خجالت میکشید بلند شود. دستم را آرام روی صورتم کشیدم… خیس بود. اشکها هنوز گرم بودند، انگار همین چند لحظه پیش از جایی عمیق درونم جاری شده باشند.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم بیدارم. نفسهایم نامنظم بود، مثل کسی که از دویدن طولانی برگشته باشد. به سقف خیره شدم و سعی کردم خوابم را به خاطر بیاورم؛ اما هرچه بیشتر فکر کردم، تصویرها بیشتر از ذهنم فرار کردند.
فقط یک حس مبهم در سینهام مانده بود…
حسی شبیه دلتنگی قدیمی.
شبیه وقتی که کسی را از دست میدهی اما هنوز صدایش در گوشهای از خاطرت زنده است.
انگار کسی در خواب آمده بود.
شاید کنارم نشسته بود.
شاید چیزی گفته بود که قلبم را لرزانده بود.
یا شاید فقط نگاه کرده بود و بعد آرام، بیصدا رفته بود.
هرچه بود، ردّش هنوز در دلم مانده بود.
مثل عطری که صاحبش رفته اما بویش هنوز در اتاق میچرخد.
به پنجره نگاه کردم. بیرون هنوز تاریک بود و شهر در خواب فرو رفته بود. چراغ زرد خیابان روی پرده افتاده بود و اتاق را نیمهروشن کرده بود. همهچیز آرام بود، اما درون من انگار طوفانی کوچک برپا بود.
خواب را یادم نیست.
نه چهرهای، نه کلمهای، نه حتی صحنهای.
اما دلم هنوز همانطور گرفته است…
انگار قلبم چیزی را به خاطر دارد
که ذهنم از یاد برده است.
#حانیهساداتباغبانی