ورود

ملودی کوچه

سرِ ساعت همیشگی، نوازنده‌ی خیابانی به کوچه‌ی ما آمد.
حضورش را قبل از دیدنش می‌شد فهمید؛ از همان چند نت اولی که در کوچه می‌پیچید. انگار صدای سازش ساعت محله بود. هر روز، تقریباً در همان زمان.
او همیشه یک آهنگ می‌زد. آهنگی که هیچ‌وقت عوض نمی‌شد.
آن روز هم همان ملودی آشنا آرام آرام در کوچه پخش شد. صدایی ساده، خالی، اما عجیب سنگین. چند ثانیه گوش دادم و بعد رو به ماندانا گفتم:
«این آهنگ همیشه منو غمگین می‌کنه.»
ماندانا کمی گوش داد، بعد گفت:
«بی‌احساس…. شادمهر.»
بعد از آن، هر دو ساکت شدیم.
صدا از پنجره می‌آمد و در اتاق می‌چرخید. من به تلویزیون نگاه می‌کردم؛ سریالی در حال پخش بود، آدم‌ها حرف می‌زدند، می‌خندیدند، زندگی می‌کردند. اما حواسم آنجا نبود. ذهنم دنبال نت‌هایی می‌رفت که از کوچه بالا می‌آمدند.
نمی‌دانم از کِی شروع شد، اما دستم را که به صورتم کشیدم، گونه‌هایم خیس بود.
بی‌صدا اشک می‌ریختم.
زیر لب با آهنگ زمزمه می‌کردم؛ همان کلمات، همان ملودی.
غمگین بودم.
اما عجیب این بود که از این غم بدم نمی‌آمد.
گاهی فکر می‌کنم بعضی غم‌ها شبیه یک اتاق قدیمی‌اند؛ تاریک، ساکت، اما آشنا. آدم می‌داند چرا آنجاست، فقط نمی‌تواند توضیحش بدهد.
هیچ‌وقت از خودم نپرسیدم چرا این غم را دوست دارم.
شاید چون هر بار که آن آهنگ در کوچه پخش می‌شود، بخشی از چیزی را یادم می‌آورد که نمی‌دانم دقیقاً چیست.
و شاید هم بعضی سؤال‌ها جواب ندارند.
فقط یک ملودی‌اند
که هر روز
سرِ ساعت همیشگی
از کوچه‌ی ما عبور می‌کنند.
#حانیه‌سادات‌باغبانی

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *