همه میدونستیم چه بلایی قرار سرش بیاد! | داستان کوتاه صوتی

همه کنارش بودیم و تقریبا فهمیدیم! از موقعی که طولانی مدت به صفحه موبایلش خیره میشد و شیطنت آمیز میخندید.
از موقعی که یک ساعت پشت سرهم تو حیاط خوابگاه دور خودش میچرخید و با تلفن صحبت میکرد!
از موقعی که با پسرِ دم خوابگاه دیدیمش و همه باهم گفتیم:
مواظب باش سحر!
از هفتهای یکی دوشب نیومدناش
از کلاس پیچوندناش
از اونجایی که نشستیم و باهاش صحبت کردیم.
از اونجایی که جواب داد: نه، امیر بهم گفته عاشقمه!
اون موقع فهمیدیم که اشتباه میکنه ولی الان مطمئن شدیم!
الان که از خوردن ۸ تا ورق قرص آرامبخش به کما رفته…
این داستان کوتاه غمگین، روایت «سحر» و عشقی است که چشمانش را به روی تمام حقایق بسته بود. ما، دوستانش، از خندههای پنهانی پشت تلفن و غیبتهای شبانهاش در خوابگاه، میدانستیم که این مسیر به ناکجاآباد ختم میشود. بارها به او هشدار دادیم، اما جوابش فقط یک جمله بود: “امیر عاشقمه!”. این داستان صوتی روایتی تلخ از یک اعتماد اشتباه و سرنوشتی است که همه انتظارش را میکشیدیم…
آیا تا به حال نگران سرنوشت دوستی شدهاید که در یک رابطه سمی و یکطرفه گرفتار شده است؟ آیا سعی کردهاید چشم او را به روی حقیقت باز کنید، اما با دیوار یک عشق کورکورانه روبرو شدهاید؟
پادکست داستان این هفته، قصه تلخ «سحر» است؛ دختری در خوابگاه دانشجویی که تمام آیندهاش را به پسری به نام امیر گره زده بود. ما دوستانش، شاهدان تغییرات او بودیم؛ از پیچاندن کلاسها تا غیبتهای طولانی. همه میدانستیم این داستان عاشقانه، پایانی خوش نخواهد داشت.
این داستان آموزنده، روایتی تکاندهنده از تاوان سنگین یک اعتماد ساده و هشدارهایی است که شنیده نشد. با ما همراه باشید تا بشنوید سرنوشت برای سحر چه پایانی رقم زد.
قصهها 🖋️ | داستانهای کوتاه و مینیمال، داستانک
نوشته امین سمیعی ✏️ ایمیل : aminsm@qesseha.ir ( پیشنهادات )
📌کانال های پادکست قصه ها
📌 راههای ارتباطی :
یوتیوب قصهها ( داستان های ویدئویی ) : قصهها | داستان های کوتاه با امینسمیعی – YouTube
تلگرام (دورهمی) : gheese_ha1@
سایت قصه ها : qeseeha.ir | آموزش نویسندگی و ساخت پادکست و نسخه متنی داستان ها