ورود

ماه دیگه همین موقع؛ مهاجرت به کانادا یا …؟ (داستان واقعی)



هر وقت اسمش تو جمع بچه‌ها می‌اومد، همه می‌گفتند خوش‌به‌حالش! هم خوش‌تیپ بود، هم باباش پول‌دار بود، هم حسابی سرزبون داشت. تازه تک‌فرزند خانواده هم بود. مگه آدم دیگه چی می‌خواست از این دنیا؟ فقط یه کمی کله‌خراب بود که به نظر من اونم برای پسر بد نیست.

یه نقطه مشترک با هم داشتیم، اونم این بود که هر دوتامون عاشق موتورسواری بودیم. بعضی شبا با هم می‌رفتیم تو خیابون‌های تهران شب‌گردی. ولی‌عصر، تجریش، فرحزاد، پارک قیطریه… با هم تو خیابونا کورس می‌انداختیم، لایی می‌کشیدیم، آخرش هم می‌رفتیم یه چایی یا قهوه می‌خوردیم و می‌رفتیم خونه‌هامون. خلاصه شب‌های خوبی بود.

یه روز عصر بهش زنگ زدم و گفتم دلم گرفته، آخر شب بیا بریم یه چرخی تو خیابونا بزنیم. اونم که همیشه پایه بود گفت: «حله! بریم داداش.»

بعدِ دو سه ساعت بالا پایین کردن خیابونا، رفتیم «پارک پرواز» نشستیم و به اون ویو قشنگش که تهران زیر پات داری زل زدیم. یادمه اون موقع بحث جنگ ایران و آمریکا خیلی داغ شده بود. برگشت و بهم گفت:

«بابام کارهای رفتنمون رو درست کرده. ماه دیگه این موقع کانادا»

بعد با یه حالت مسخره گفت: «شما بمونید و با آمریکا بجنگید، من که دارم میرم!»

بچه شوخ و باحالی بود، حرفشو زیاد جدی نگرفتم.

چند روز بعد بهم زنگ زد و گفت: «امین، یکی از موتورامو پلیس گرفته. تو که گواهینامه داری می‌تونی بیای بریم درش بیاریم برام؟»

یک کم فکر کردم و گفتم: «حله، بریم.»

گفت: «پس فردا خبرت می‌کنم با هم بریم.»

دو سه روزی از تماسش گذشت ولی بهم زنگ نزد. یک کم نگرانش شدم. شمارشو گرفتم و بهش زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود. گفتم بیخیال، لابد رفت سفر یا اینکه موتورش رو داده کسی دیگه درآورده.

عصر تو کوچه بودم، یکی از بچه‌محلا رو دیدم. یک کم قیافش غمگین می‌زد. رفتم پیشش و بهش گفتم: «چیه محمدرضا؟ چرا ناراحتی؟»

نگام کرد و گفت: «فلانی رو که یادته؟»

گفتم: «آره، دو سه روز پیش بهم زنگ زد قرار بود بریم موتورش رو در بیاریم.»

گفت: «چی می‌گی بابا… اعلامیه‌شو مگه تو اینستا ندیدی؟ دیشب با موتور تصادف کرده و از رو پل پرت شده پایین…»

یه لحظه خشکم زد. باورم نمی‌شد طرف مرده باشه. سریع اینستا رو باز کردم دیدم آره، عکس مراسمشو استوری کردن.

دو سه ماهی از اون قضیه گذشت. محرم بود، داشتم از دم هیئت محل رد می‌شدم که چشمم خورد به بنرش. عکسشو بزرگ چاپ کرده بودن و زیرش زده بودن «جوان ناکام».

با دیدن عکسش ناخودآگاه یاد حرفای اون شبش افتادم: «ماه دیگه این موقع، کانادا»

به قلم و روایت امین سمیعی


وقتی همه چیز برای رفتن آماده است، جز سرنوشت!

همه ما در زندگی لحظاتی را داریم که با اطمینان کامل از آینده حرف می‌زنیم: «ماه دیگه این موقع فلان کار رو می‌کنم»، «سال دیگه خونه می‌خرم»، «هفته دیگه کانادا هستم». اما گاهی زندگی پوزخند می‌زند و سناریویی می‌نویسد که حتی در کابوس‌هایمان هم نمی‌بینیم.

اپیزود ۲۱ پادکست قصه‌ها با نام «ماه دیگه همین موقع…»، روایت واقعی و تکان‌دهنده‌ای از «اطمینان به آینده» است. داستان پسری که ویزایش آماده بود، چمدانش بسته بود و در «پارک پرواز» تهران به چراغ‌های شهر خیره شده بود و برای دوستانش دست تکان می‌داد. اما آیا آن پرواز هرگز انجام شد؟

متن داستان صوتی اپیزود ۲۱

هر وقت اسمش تو جمع بچه‌ها می‌اومد، همه می‌گفتند خوش‌به‌حالش! هم خوش‌تیپ بود، هم باباش پول‌دار بود، هم حسابی سرزبون داشت. تازه تک‌فرزند خانواده هم بود. مگه آدم دیگه چی می‌خواست از این دنیا؟ فقط یه کمی کله‌خراب بود که به نظر من اونم برای پسر بد نیست.

یه نقطه مشترک با هم داشتیم، اونم این بود که هر دوتامون عاشق موتورسواری بودیم. بعضی شبا با هم می‌رفتیم تو خیابون‌های تهران شب‌گردی…

خداحافظی در بام تهران

یه روز عصر بهش زنگ زدم و گفتم دلم گرفته، آخر شب بیا بریم یه چرخی تو خیابونا بزنیم. اونم که همیشه پایه بود گفت: «حله! بریم داداش.»

رفتیم «پارک پرواز» نشستیم… برگشت و بهم گفت:

«بابام کارهای رفتنمون رو درست کرده. ماه دیگه این موقع کانادا… شما بمونید و با آمریکا بجنگید، من که دارم میرم!»

بچه شوخ و باحالی بود، حرفشو زیاد جدی نگرفتم.

سکوت طولانی و خبری که باورکردنی نبود

چند روز بعد بهم زنگ زد و گفت: «امین، یکی از موتورامو پلیس گرفته. تو که گواهینامه داری می‌تونی بیای بریم درش بیاریم برام؟» گفتم: «حله.»

دو سه روزی گذشت ولی زنگ نزد. گوشیش هم خاموش بود… تا اینکه عصر تو کوچه یکی از بچه‌محل‌ها رو دیدم که پکر بود. پرسیدم چی شده؟ گفت: «فلانی رو که یادته؟…»

شما هم برنامه‌ای داشتید که با یک اتفاق ناگهانی کلاً مسیرش تغییر کرده باشد؟ (نیاز نیست تلخ باشد). تجربه‌تان از تغییر ناگهانی مسیر زندگی را بنویسید.

پادکست قصه‌ها • داستان کوتاه، داستان مینیمال داستانک

📌کانال های پادکست قصه ها

🔹کست باکس

🔹شنوتو 

🔹اسپاتیفای

📌 راه‌های ارتباطی :

aminsm@qesseha.ir ایمیل نویسنده

یوتیوب قصه‌ها ( داستان های ویدئویی ) : قصه‌ها | داستان های‌ کوتاه با امین‌سمیعی – YouTube

تلگرام (دورهمی) : gheese_ha1@

سایت قصه ها : qeseeha.ir | آموزش نویسندگی و ساخت پادکست و نسخه متنی داستان ها

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *