«با من بمون»
از فضای خوابگاه خسته شده بودم، فقط باید میرفتم بیرون. سریع پاشدم و موهامو بافتم و اولین لباسی که به چشمم خورد رو پوشیدم و زدم بیرون. طبق معمول، کافه...
داستان کوتاه متنی، داستان کوتاه آمورنده، داستان خیلی کوتاه، داستانک
داستان مینیمال، داستان یک دقیقه ای
از فضای خوابگاه خسته شده بودم، فقط باید میرفتم بیرون. سریع پاشدم و موهامو بافتم و اولین لباسی که به چشمم خورد رو پوشیدم و زدم بیرون. طبق معمول، کافه...
چندوقتی بود توی این مسیر میدیدمش، همیشه یه سبد حصیری دستش بود که توش پر گل مریم بود. چندباری هم براش غذا آورده بودم و اونم به جاش بهم یه...
+خانم دکتر یکی اومده اصرار داره شما رو ببینه. -کی هست؟ +نمیشناسم. غلیظ ترین کامی که میشد رو از سیگارم گرفتم: بفرستش داخل. در باز شد و با دیدنش توی...
در گوشهای دورافتاده از شهری قدیمی، کارگاه سفالگریِ «استاد پناه» قرار داشت؛ جایی که بوی خاک نمخورده و موسیقی چرخ سفالگری هیچوقت قطع نمیشد. اما آن روز، کارگاه در سکوتی...
اولین بار که آیندهام را گم کردم فکر کردم شوخی است همهچیز از یک سهشنبهی کاملاً معمولی شروع شد بیدار شدم مسواک زدم، قهوه درست کردم و رفتم سر کار...
هرچی صداش زدم متوجه نشد و از اتوبوس پیاده شد. به دفترچهای که جا گذاشته بود نگاه کردم، جلد جالبی داشت، دختری که با سرخوشی از پنجره بیرون اومده و...
نوه آخریم نشسته بود داشت انیمیشنی که جدید اومده بود رو میدید و منم داشتم آش رشتهای که بار گذاشته بودمو هم میزدم. از صبح درگیر تمیز کردن خونه بودم...
قدمهایی که قبل از عشق رسیدند وقتی فهمیدم عشق صدای قدمهایش را جلوتر میفرستد آن روز مثل همیشه دیرم شده بود و از پلهها میدویدم بالاهنوز به پیچ راهرو نرسیده...
کاغذ سفید مدتها بود روی میز مانده بود مرد قلم را در دست گرفته بود، اما کلمات دیر میآمدند؛ انگار خودشان هم مطمئن نبودند باید بمانند یا بروند. بالاخره نوشت:...
یهو داد کشیدم: «وایسا، وایسا.» چنان زد روی ترمز که اگه کمربند نداشتم، پرت شده بودم توی شیشه. صدای بوق ممتد ماشینا قطع نمیشد. با چشمای گرد شده به سمتم...