ورود

یه چیزی بگو

حالا باید چیکار کنم؟

من نمی‌خواستم اینجوری بشه…

به خدا من نزدمش!

اول اون حمله کرد..

اون هجوم آورد سمت من

اگه گلدون رو سمتش پرت نمی‌کردم منو می‌کشت

من فقط میخواستم از خودم دفاع کنم.

یادآوری اون روز باعث شد، احساس کنم یکی گلوم رو داره فشار میده…

نتونستم تحمل کنم.

گریه امونم رو برید

هق هق میزدم و بینش حرف میزدم:

اگه.. اگه…بگیرنم چی میشه؟

اعدامم‌میکنن؟

من باید برم…فرار میکنم، آره فرار میکنم.

نگاهش کردم، سرش پایین بود 

هیچی نمیگفت، عصبی داد زدم:

یه چیزی بگو دارم با تو حرف میزنم ها

سرش رو بلند کرد:

+چی بگم؟

دوباره زدم زیر گریه…

+گریه نکن دستمال نداریم

دماغشو بالا کشید، ذغال جدید رو گذاشت رو وافور و دوباره سرش رو انداخت پایین.

«شاخه نبات»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *