دفترچه خاطرات

« ۱ اردیبهشت ۱۴۰۶»
از وقتی جدا شدیم، هر روز در اون کشو رو باز میکنم
و به برگه ها و شناسنامه ای که حالا دیگه اسمش رفته توی صفحه طلاق خیره میشم.
احساس میکنم دارم دیوونه میشم، شاید هم تالان شدم.
اصلا من دیوونه بودم که اینکارو کردم!
«۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۶»
با اون بودن حس عجیبی داشت!
ولی خب نمیتونستم آینده خودم رو متوقف کنم برای این حس!
حس عجیبی که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم،
تا وقتی که اون اومده بود توی زندگیم!
سه شنبه ۱ خرداد، یک سال پیش بود، بازم رفته بود دنبال کارها، همیشه خودش پیگیر بود، وقتی که جواب آزمایش هارو گرفت و زنگ زد بهم، وقتی گفت بعد از این همه دوا و درمون، ما هیچ وقت نمیتونیم بچه دار بشیم
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
وقتی گفت مشکل از خودشه، بیشتر دنیا روی سرم خراب شد، اگه یه خار توی پاش میرفت من میمردم و حالا داشت میگفت یه مشکل بزرگ داره و من هنوز زنده بودم! چطور همون لحظه نمردم براش؟
«۱ خرداد ۱۴۰۶»
اما امروز هم ۱ خرداده و شناسنامه ام دستمه و دارم میرم برای ساختن آینده ام، با خانم رضوی عقد کنم، همکارم توی کارخونه!
من واقعا عاشق بچه ام، عاشق آینده ام، آینده ای که برای ادامه خودم میخوام با بچه هام بسازم…
«۱۵ خرداد ۱۴۰۶»
حالا که فکر میکنم زندگی اینقدر هم بد نیست
خانم رضوی…مریم… دختر خوبیه…
دوستش دارم…
اما دروغ چرا؟ دلم برای اینکه اونو دوست داشته باشم تنگ شده!
«۱۵ آبان ۱۴۰۶»
امروز پنج ماه از ازدواج دومم میگذره، خیلی ذوق دارم، میخوام برم جواب آزمایش رو بگیرم.
مریم خونه رو پر از بادبادک های رنگی کرده؛
میخواد جواب مثبت آزمایش رو جشن بگیریم.
«۱۶ آبان ۱۴۰۶»
دیروز جواب آزمایش رو گرفتم، منفی بود!
دکتر گفت من مشکل دارم برای بچه دار شدن.
از اول هم مشخص بوده!
یاد روز های قبل طلاق افتادم …
بهم گفت خیلی دوستم داره اما مشکل بچه دار نشدن از خودشه، سعی کرد آرومم کنه و گفت میتونیم باهم زندگی کنیم، سال ها در کنار هم! بدون بچه!
گفت خوش مشکلی با این موضوع نداره!
بهش گفتم باید جدا بشیم،
دید اصرارم بی فایده است پس فقط گفت:
یعنی اینقدر دوستم داری؟
صدای بغض دارش رو شنیدم اما
گفتم: ببین خیلی دوستت دارم ولی دلم میخواد ادامه داشته باشم و با تو ادامه ای ندارم…
بدون هیچ حرفی اومد و برگه طلاق توافقی رو امضا کرد.
مهریه اش رو هم بخشید.
امروز واقعا میفهمم خراب شدن دنیا روی سر یعنی چی!
امروز میفهمم نفس کشیدن درحالی که مرده باشی یعنی چی…
«۱۷ آبان ۱۴۰۶»
مریم وقتی فهمید مشکل از من بوده، رفت و درخواست طلاق داد.
همین امروز صبح.
«۱خرداد ۱۴۰۷»
امروز رفته بودم سکه مریم رو بخرم و بهش بدم.
توی طلا فروشی اونو دیدم، اون منو ندید!
پیر شده بود، اما هنوزم قشنگ بود…خیلی قشنگ.
فروشنده گفت: خانم همه رو میفروشید؟
صداش هم هنوز قشنگ ترین صدا بود ولی گرفته تر:
نه… یه لحظه… اون حلقه رو بهم پس بدید.
«شاخه نبات»