ورود

دستم از خاک بیرونه

گفت من دستم از خاک بیرونه!

گفتم کاش منم دستم از خاک بیرون بود، آه…

من منتظر ترین آدم روی زمینم!

انگار همه‌ی بارهای سنگین این دنیا روی دوشمه!

اندازه تمام آدم هایی که صبح از خونه زدن بیرون و شب برنگشتن و یکی نگرانشون‌ بوده، حالا

اون نگرانی ها یک جا جمع شدن و موندن برای من.

رو سینه‌ی من!

چیکار کنم؟

ناچار ترینم!

نمیتونم دیگه…

گفت اما یادت باشه، تو با تمام این حس های بد هنوز اون بالایی.

و من فقط با یه حس دلتنگی و یه حس حسرت این پایین.

کی می‌دونه زور انتظار و سختی و نگرانی و ناچاری، روی زمین بیشتره؟ یا دلتنگی و حسرت زیر زمین؟

من دستم از خاک بیرونه…میفهمی اینو؟

«شاخه نبات»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *