«هدیه تولد»
به اطرافم نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نگاه نمیکنه، ظرف رو از کیفم در آوردم و بشقاب رو توی ظرف خالی کردم. صدای سرآشپز از پشت سرم بلند...
به اطرافم نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نگاه نمیکنه، ظرف رو از کیفم در آوردم و بشقاب رو توی ظرف خالی کردم. صدای سرآشپز از پشت سرم بلند...
از اینکه کسی بیاجازه وارد اتاقش بشه اصلا خوشش نمیاد، ولی حالا که نیست، فرصت خوبیه برای فضولی کردن. همین که وارد شدم تابلوهاش چشمم رو گرفت. به طرز عجیبی...
احساس کردم یه چیزی داره روی دستم حرکت میکنه، دستمو بالا آوردم و.. لباس سفید قشنگم پر از خون شده بود. حس میکردم پاهام تحمل وزنمو نداره. سرمو بالا آوردم...
از فضای خوابگاه خسته شده بودم، فقط باید میرفتم بیرون. سریع پاشدم و موهامو بافتم و اولین لباسی که به چشمم خورد رو پوشیدم و زدم بیرون. طبق معمول، کافه...
چندوقتی بود توی این مسیر میدیدمش، همیشه یه سبد حصیری دستش بود که توش پر گل مریم بود. چندباری هم براش غذا آورده بودم و اونم به جاش بهم یه...
برای هزارمین بار توی جام چرخیدم و زل زدم به سقف. نه، فایده نداشت، خوابم نمیبرد. آقاجون ببین کاراتو، چی میشد توی همون روستا میموندی؟! غیر نور و صدا و...
پشت در ایستاده بودم و به کلید توی دستم نگاه میکردم. صداش توی سرم پخش میشد: «آره تو راست میگی، من دیگه دوستت ندارم، وسایلتو جمع کن و برو.» بالاخره...
چندوقت بود که حضورش رو همهجا حس میکردم ولی وقتی برمیگشتم، کسی نبود. هربار صدای پاش نزدیک و نزدیکتر میشد. حضورش هم ترسناک بود هم ترس رو از دلم دور...
با احساس سرما از خواب بیدار شدم. همهجا تاریک بود، فکر کردم که هنوز صبح نشده. صداهای عجیبی میشنیدم، انگار داشتن دنبال یه چیزی میگشتن. یه چیزی با همیشه فرق...
به کیکی که جلوم روی میز گذاشته بودن نگاه میکردم، عدد شمع ۶۰ رو نشون میداد. من کی وقت کردم ۶۰ ساله بشم؟! داشتم فکر میکردم که توی این ۶۰...